۱۳۸٧/۳/٢

شب فراق نخفتیم

گمان کردید آسان بود برای ما؟ یا که آسان است این روزهایی که می گذرد؟

نه عزیز دل

این روزها که بی شما می گذرد سخت است از آن رو که گویی بی ما می گذرد. انگار که شریک هیچ یک از این لحظات که به وقت تهران می گذرانیم نیستیم. انگار که با دست و دهان بسته نشانده اند ما را به تماشا. و این نشانده اند را نگذارید به پای جانشینانتان به صرف. این نشانده اند مال همه است. حتی خود ما. و درد اینجاست که نتوانی جمله را به پایان بری بی اینکه بگویی دیگر اینقدر هم نمی دانی که ما یعنی که.

جانا

ذهنم انگار این روز خاص را می خواهد از یاد ببرد هر سال. ولی من اشک هایم را به شهادت می گیرم که هیچ کدامش اندازه ی امسال سخت نبود. هیچ کدام از فراموشی بیرون آمدن ها را می گویم. سخت بود امسال. سخت تر از همیشه. چرا که من دیشب فیلم بسیار بدی دیده ام. فیلم مبتذل قبیح بی تلاش مرده خور پا در هوایی. چرا که دیشب مردم توی سالن به همه ی این ها که گفتم می خندیدند. با همه شان می خندیدند. چرا که من دارم هر روز بدتر شدن رانندگی ها را می بینم. و هر روز بد اخلاق تر شدن آدم های توی خیابان را. چرا که هستند و بیشتر از پیشند آدم هایی که توی چشمم نگاه می کنند و دروغ می گویند. با لبخند دروغ می گویند. با مقدسات دروغ می گویند. با اشک دروغ می گویند. و نه که فکر کنید دروغگویی را چیز نویی می دانم نه. این اعتقاد غریبشان به دروغ هاشان است که مرا بی تاب می کند. بی تابم می کند به تمام چیزهای بزرگی که از خود و شما خواستیم و ندانستیم که ما سال هاست گول تاریخ هزاران ساله را خورده ایم با کمترین چیزهایی که بر آن افزوده ایم.

من... بی آنکه دلم برای عبای سفیدتان تنگ باشد یا بی آنکه یادم آمده باشد آن روز ظهر پای تلفن آن روزنامه برایتان خواندیم با مریم که خورشید در شب درخشیده ای... یا بی آنکه یادم بیاید مرده بودم آن شب برای اشکی که نتوانستید نگهش دارید وقتی خواستید بگویید که دوباره خواهید آمد...

من... بی آنکه خیسی انگشتانم از اشک را بگذارم به حساب تمام تراکت هایی که در میدان صادقیه پخش کردم... فقط خواستم اینجا که بخشی از محضر خداست گفته باشم تا ثبت شود که...

دل سوخته ی تمام چشم هایی که حق داشتند رای ندهند و دادند که کلام شما و حضورتان توبه شکنشان آمد... این روزها مدام به این فکر می کنم که ما هیچ گاه اکثریت نبودیم. همیشه اقلیت بودیم. ما همیشه بیخود فکر کردیم همسایه ای که آشغالش را صبح روز بعد دم در می گذارد جز حقوق خودش چیز دیگری می شناسد. ما همیشه اقلیت بودیم ... اقلیت وظیفه شناس بی حق.

یکی را می شناسم که چند روز پیش آمده تا شما عقدش را شرعی کنید. کار غیر لازمی که بیایند و کسی خطبه شان را بخواند که ده سال پیش ، وقتی برای اول بار رفتند که به جهان بگویند ما آمده ایم نام او را نوشتند روی کاغذی و انداختند در صندوقی.

 

زودمان بودید. چونان تمام یاران صلح و صلاح.

دلگرم هستم اما، که اگر دادگاهی شوید برای شکایتی که طنز سوزناک سردیست -اما گریزیش نیست که گویی اصلاح طلبی هم فرزندان خود را می خورد، که گویی نوبت به ما که برسد همه فرزندانشان را می خورند - خواهم آمد و شهادت خواهم داد که من و ما ها حتما از شما بابت رایی که به نامتان درصندوق انداختیم و به این کار گل آلود وادارتان کردیم عذر می خواهیم.

......................................................................

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]