۱۳٩٠/۱/٢٦

امیدوار چنانم...

کوچک بودم وقتی «برید باد صبا» شروع شد. ترسیده بودم رسم نوشتن از یادم برود. خواسته بودم جایی مجبور شوم که به شوق خوانده شدن بنویسم. اردیبهشت ۸۲ بود. خاطراتم هنوز رنگ دارند. خزر آن روزها را یادم است که فکر می کرد دنیا آشناست مثل خاله و دایی. گمان می کرد وبلاگ می نویسد همان طور که با دوستانش حرف می زند. از همان گوشه ی دلش. فکر می کرد دنیا زود تمام می شود و باید بدود. باید پی دنیا تند تند راه برود که تغییر کردنی هایش تغییر کنند، سختی هایش آسان شود، خواستنی هایش به دست بیایند. 

یک سال بعد از آن، دنیایش بزرگ شده بود اما «برید باد صبا» هنوز مخاطب های شناخته شده داشت. هنوز کامنت هایش خیلی می شد دوازده سیزده تا بیشتر نبود. اما دنیا که حالا دیگر بزرگتر از جمع خاله و دایی بود و نامهربان تر، کم کم کلمات را از خزر گرفت. مجبورش کرد چیزهای بیشتری را نگوید و گفتنی ها را آنقدر بچرخاند که شنیدنی شوند برای جمعی که چند تایی ندیده و نشناخته افزون داشت. 

حالا... دنیایم نمی دانم چقدر بزرگ تر شده اما دیگر پی اش نمی دوم. این روزها می دانم که از کار این دنیا هر چه بگویی بر می آید. دیگر کمتر تغییری شگفت زده ام می کند، کمتر سنگی تکان ندادنی در نظرم جلوه می کند. دیگر مثل هشت سال پیش سر در هر سوراخی نمی کنم. شاید چون گمانم است هیچ چیزی زمان زیادی در پستو پنهان نمی ماند. بیشتر از پیش منتظر می مانم. پس آرام تر از قبل شده ام و ساکت تر. دیگر عدد کسانی که از دلم خبر دارند به انگشتان یک دست می رسد. و این را به دنیا نمی دهم. 

«برید باد صبا» اما بزرگ شده دنیایش، به وضوح. بیشتری خوانندگانش را نمی شناسم یا دست کم بر این باورم. و کمترینشان مرا می شناسند آنطور که آشنایی در ذهن تعریف می شود. 

راستش نمی دانم «برید باد صبا» خیلی بزرگ شده یا من محافظه کارتر از پیش که دیگر نمی توانم حرفی بزنم اینجا. یعنی انگار میانه ی میدان آزادی بنشینی با چشم بسته و شروع کنی به حرف زدن. برای کی نمی دانی. حتی اگر در آن میانه کسانی باشند همدل همدل، ندیده و نشناخته ولی همدل. سخت است. و این روزها در نظرم دور می آید تاب چنین حالی داشتن. شاید وقتی دیگر. گفتم که. چیزی در نظرم دیگر آنقدر صلب و سخت نمی آید. 

اما شرمنده ی لطفتان هستم. امروز قصد نوشتن نداشتم باز. گذارم افتاد. با نوشته هایتان دلم لرزید. مهربانیتان الهی کم نشود که با سکوت من هم حتی نگذاشتید این بچه ی هشت ساله خاک بخورد. روزگار است. آنچه به دل بسته باشی را نمی توانی بنده ی قاعده کنی. اگر اسمش روزنوشت است و زمانی رسمش این بود، بگذارید به حساب کم تجربگی نویسنده اش. وقتی اینجا را به محبت و یاری دوستی شروع کرد و اسمش را گذاشت «روزنوشته ها» تاریخ برایش یا در چند ماه آینده تصویر می شد یا در سال هایی دور و محو و نشناخته. حالا اگر بود لابد فکرش دیگرگونه می بود. شاید حتی با اسم خودش نمی نوشت که حالا به «چه بنویسم» مغلوب نشود. 

بهار برای من فصل نیست، صندوقچه ی غیر منتظره هاست. برایتان بهاری پر از قصه و سالی و سال هایی سلامت و مهربان می خواهم. دیده یا ندیده.

 

 

......................................................................
۱۳۸٩/۱/٢

باغ شود سبز

همه خوابیده اند. خستگی دلپذیر یک روز دل انگیزِ، یک روز نو. 

خوابم نبرد. انگار که سیزده به در تمام شده باشد و پیش از آغاز دوباره مدرسه مشق هایت را ننوشته باشی. آمدم تا رسم هفت ساله ی این وبلاگ برنیفتد، نوروزنامه...


سال هشتاد و هشت سخت شروع شد. امتحان شفاهی دانشگاه مرا از حضور در جمع گرم خانواده که سفری دور را برای با هم بودن طی کرده بودند محروم کرد. اما شاید خواست بگوید که با جا به جا شدن سنت های فردی و جمعیمان جای زمین و آسمان تغییری نمی کند. سال هشتاد و هشت همینطور که پیش رفت از این سختی های تصمیم هایی چنان دور و چنین نزدیک به یکدیگر کم نداشت. 


سال هشتاد و هشت من هیجان زده ی هر انتخابات -گو میان دوره ای- را نه تنها دور از خانه که درگیر تحقیقات پایان نامه خواست. تمام تصویرم از آن شور گرم انتخابات محدود شد به دریچه های دوربین دیگران و صدای شاد و نو شده ی دوستان و خانواده. روز انتخابات از صبح اشک ریختم و با تلفن تهران را جستم که بوی آن هیجانش را به خانه ام بیاورم. تا جمع کوچکمان یکی یکی جمع شود به سفر به سوی سفارتخانه ی ایران دلم هزار راه رفت که اگر تعرفه تمام شود و ما دیر رسیده باشیم و رای ندهیم؟ تصور شناسنامه ی بی مهرم بعد از این همه مهر کلافه ام می کرد. اما رسیدیم رای دادیم و عکس گرفتیم و انگشتان جوهریمان را ثبت کردیم. عکس هایی که تا ماه ها بعد شجاعت منتقل کردنشان از دوربین به لپ تاپ و نگاه کردنشان را نداشتم. انگار از آن همه لبخند های ثبت شده ام می ترسیدم سیل سیل اشک ببارد بر آن روزهای داغ. 


سال هشتاد و هشت سال بزرگ شدن بود. سال باور روی خط غم مصرانه زندگی کردن. سال لحظه را نه در درون لحظه که از کیلومتر ها دورتر زندگی کردن. سال زندگی کردن برای خاطر آنچه بعدها از ما گفته خواهد شد. سال باور به همه ی اینا یه روز خاطره میشه. سال هر روز سحر با دوستان بر سر سفره ی مجازی سحری خوردن. سال فشار دادن دکمه ای در وبلاگی و پخش کردن اذان موذن زاده. سال دلداری های احمقانه و امیدواری های لرزان دادن و اشک های پنهان ریختن از ترس اینکه نکند همه ی این ها که می گویم نشود... خدایا لطفا بشود...


سال هشتاد و هشت سالی بود بس متضاد. سال سرخوشی های شخصی، موفقیت هایی که بی وقفه از راه می رسیدند و سال تلخی های شگفت، آسمانی که روی اشک ها برف می ریخت.


سال هشتاد و هشت ارغوان این خواستنی شش ساله، این محبوب گم گشته ی نوشته های گاه و بی گاه برید باد صبا پیدا شد. ارغوانم اما... همان روز که فیلم تمام شد گفتم که این خنده ی از ته دل پایان فیلم شاید از آخرین خنده هایش باشد که روزگار آنکه قبیله ای را به کشف قبیله ی دیگر ترک می کند نه به این آسانی های این قهقه ی مستانه است. ارغوانم می ترسم که همچنان آنجاست و همچنان تنهاست و همچنان دارد می گرید چون دل من... اما بالاخره آمد و رویای مرا با شما تقسیم کرد. همین یعنی که... بماند برای بعدتر.


سال هشتاد و هشت من هم من هستم هم ما... همین روزهای غمناک را آسان تر کرد و روزهای شاد را شادتر. 


هنوز خیلی از دوستانم با اشک و لبخند پای هفت سین نشسته اند. هنوز خیلی از آروزهای سال تحویل هشتاد و هشت برآورده نشده اند. اما خود بهار، همین سنبل ها و سیکلمه های رنگارنگ همین سبزه که هر روز نگاه کنی با دلهره که کی قد می کشد همین سنجد و سماق که پست چی می رساند همین تبریک های نوروزی دوستان همین تلاش شماره ی تهران را گرفتن درست بعد از تحویل سال همین صداهای دوستانت از دور و نزدیک دنیا می گوید که زندگی جاری است و خودش را اگر راهش دهی به لحظه های تلخت تحمیل می کند. 


من از همین دور یا نزدیک سالی برایتان می خواهم پر از توان زندگی کردن زیر سایه تهدید غم حتی و روزهایی پر از درک آزمون های بزرگ خدا و قدرتی برای خلق امید و کلامی برای خواندن یک لالایی شیرین در گوش دل بی تاب بی خواب. 


آرزو می کنم رفیقانم همچنان رفیق بمانند استادهایم همچنان بزرگ... مامانم همچنان پناه لحظه های پا در هوایی بماند و بابا باز رنگ و رو بیاورد به روزهای تکراری. آرزو می کنم مامان اقدسم همچنان محبتش را شبیه غذاهای خوش مزه اش روی سفره های خوش سلیقه اش به ما بچشاند و بابا شفیع پنهان شده ام هنوز در آسمان ها یا همین کنار گوش ما شعر های زیبا بخواند. 


آرزو می کنم تهران همیشه چند روز آبی و آفتابی داشته باشد همیشه بشود از ترافیکش به خانه های گرم و پر خنده رسید همیشه دکه ی روزنامه فروشی هایش شلوغ باشد کنج هایش جذاب و مردمش بعد از غر زدن های فراوان به یک بهانه ی کوچک بلند بلند بخندند. 


آرزو می کنم ماهی سفید دریای خزر از آلودگی خطرناک نشود، دریا عقب نشینی کند و باز ما از خانه ی عمه قدسی پا برهنه بدویم روی ماسه ها پایمان بسوزد و بعد آب خنکمان کند. آرزو می کنم دریاچه ارومیه خشک نشود، درخت ها قطع نشوند، دشمنان محیط زیست شب ها خواب های بد ببینند و روزها کارهای خطرناکشان مدام به گره بر بخورد. 


آرزو می کنم سینمای ایران فیلم های خوب بسازد و سینماهای دنیا آنقدر نشانشان دهند که دیگر از ما نپرسند خیابان های تهران آسفالت شده اند یا نه. 


اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک... لطفا.

نیمه شب اول فروردین 

......................................................................
۱۳۸۸/۱۱/٢

مرا تو...

 

عزیز دلم تو می گفتی اشهد و من نگران بین آقای روحانی مرکز اسلامی و تو چشم هایم می پرید. مدام فکر می کردم کدام یک از این مخرج ها را تو نداری یا داری... نگران بودم دلشوره داشته باشی که نداشتی... می ترسیدم این فضای ناشناخته غریبه بنمایدت... 


همه ش دلشوره های من بود. تو آنقدر بر خودت تسلط داشتی که مثل همیشه باز مرا شوکه کردی... باز انگار نه که میان شهر های ما آنجاها که چشم باز کردیم هزاران کیلومتر فاصله است... باز یک مرتبه آشناتر از هر آشنایی قدم در دنیای من گذاشتی. 


بعضی روزها را آدمی مدام در شگفتی و مرور خاطرات سپری می کند. به چشم های وکیلم نگاه می کردی؟ او آن لحظه ها که داشت مسلط تر و دقیق تر و دل نشین تر از آقای روحانی مرکز اسلامی آن کلمات را ادا می کرد می دانم که در ذهنش باد از سال هایی دور می آمد. 


لابد یاد دخترکی بود که آمده بود جهان را لای کتاب های قانون پیدا کند و با بی تابی به دنبال هر چه ناشناخته است بدود. دخترکی که هر چه در ذهن داشت بر زبان می آورد بی پروای تفاوت زبان ذهنش با زبان دیگران. هنوز قانع نشده بود که جهان را نباید بی احتیاط تجربه کرد. برایش محافظت از خود مثل دروغ بد بود. دستش را جلوی صورتش نمی گرفت و می دوید در شن باد. یادش بود وکیل که چه راههای صعب را گذشته بود دخترک تا به این جا رسیده بود. جایی که مثل بیشتر وقت ها هیچ فکرش را نمی کرد دخترکی که می خواست وکیل شود تا داد آدم ها را بستاند. همان که در میانه راهش مقابل دوربین ایستاده بود. و هر بار فکر کرده بود این آخرین بار است. هر بار فکر کرده بود این جهان را هم به اندازه ی همان جهان تنگ کتاب های قانون نمی شناسد. هر بار قول داده بود به خودش که تا دیدار به رنگ ارغوانش صبر خواهد کرد. و هر بار به دلیلی نشده بود. اما آخر سر به خودش گفته بود که نمی گذارد آن همه اشتیاقی که پایش را به ستون های دانشکده حقوق کشانده بود این طور با باد برود. و همین بود که قانون را برای درخت ها خواسته بود برای آب ها برای برف ها و برای آرتمیای دریاچه ارومیه. و جهان دوباره رنگ گرفته بود مثل روز اولی که نشست سر کلاس مقدمه علم حقوق. برای همین چمدانش را بست و هیچ وقت نگفت خداحافظ و هر بار اشک هایش را به اتاق دربسته اش سپرد. هر روز که حالش به هم خورد از این همه محاسبه اقتصادی لازم برای بودجه ی سالانه اش و یادش آمد که جهانش به فاصله ی یک سال چقدر متفاوت شده به خودش با یکی از آن انشاهای علم بهتر است یا ثروت دلداری داد. که حالا نداند اشک بهتر است یا لبخند وقتی به رنگ ارغوانش آنقدر نیاید که او پرت شود به جهان علم و آن وقتی بیاید که دخترک را دیگر نشانی از آن جهان دوربین ها در جیب نیست.


حالا وکیلم می شنود که می گویم بله. و می داند که هر دو الان روی یک صفحه از این کتاب ایستاده ایم که هنوز خاطره نشده است. این وکیل و رفیق خوب می داند که ما را به سخت جانی خود این گمان نبود. و وقتی با شگفتی می پرسد تو اینو از کجا پیداش کردی آخه آدم اینقدر خوب؟؟؟ و من می گویم از آسمون افتاد پایین هر دو می دانیم یعنی چه. هر دو می دانیم که خوب آدمی به قول استادم هر روز از پنجره سر نمی کند. 


عزیز دلم. پیچیدگی هایم را به سادگی هایت گره زده ام حالا. به فرمول های باورنکردنی ت برای عبور از چرخ دنده ها و فتح دلم. حلقه ی نامزدی را در دستم می چرخانم و هنوز باور نمی کنم که آن روزها چطور به این روزها ختم شده اند. 

 

 

......................................................................
۱۳۸۸/۱٠/٧

صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

 

یادم رفته به روزهایی که بر می آشفتم وقتی مامان حرفی می زد که شبیه همیشه اش نبود. هرچقدر هم که معمولی می بود. بر می آشفتم و کار گاهی به قهری کوتاه مدت می انجامید. این سوال همیشه برایش باقی ماند که من چرا نمی گذارم او رفتار طبیعی خودش را داشته باشد. چرا همیشه باید مراقب باشد چه می گوید چرا نمی گذارم گاهی اولین چیزی که فکر می کند را بر زبان آورد.

...

زن می گوید دیروز فرق دارد. این ماجرا تفاوت می کند. مردم دفاع می کنند. به اینجا رسانده شده اند مردم. می گویم در جوانی تو هم به اینجا رسانده شدند. می گوید آن زمان زبان زبان خشونت بود. فضا رادیکال بود. از کلمات اندیشمندان هم خون می چکید. رها می کنم بحث را. گم شده ام در خبرهای خشن عکس های دردناک. وقت فکر کردن ندارم. برای پاسخش باید فکر کنم.

...

می گویم من از نامه ی آقای مخلمباف بیزارم. از کلمه ای که بی امضا که رهایش کنی نشود فهمید نویسنده اش هنرمند است یا چاقو کش... محسن مخملباف است یا شعبان جعفری بیزارم. نمی گویم که مدام دارد در سرم می چرخد چه شد که محسن مخملباف در زمانه ای که ملت می رفت تیغ کروبی موسوی بر هم بکشد آمد میان میدان با نوشته ای که فقط از ذات هنرمند می زاید که هر یک از دو طرف خاص خود بداندش و در عین حال رسم تیغ کشی براندازد و حالا همان محسن مخملباف زبان می گشاید به چنان شلختگی چنان پرده دری چنان ابتذالی که انگار منبع و ماخذش جلف ترین کانال های تلویزیونی سی ساله مقیم لس آنجلس بوده اند. 

...

دوستم می گوید باید از خرداد تا حالا را دویده باشی بغض فروخورده باشی اشک ریخته باشی خون دیده باشی تا بدانی این خشم دیروز از کجا می آید.

می دانم وقتی حتی به اشاره ی ظریفی مورد تذکر قرار می گیرم که نیستم که ببینم قرمز می شوم از زخم. در این شرایط مرا آهسته دعا نیز نتوان کرد. 

... 

من شریک هیچ پس کوچه ای از جنبش شما نبوده ام. هر چه را شما بو و لمس کردید من از دریچه های امن دیدم. اما تازه یک سال و اندی شده است که از اشتراک دود های آسمان تهران بیرون آمده ام. 

من با شما تمام کودکی هیس نگو مراقب باش را گذرانده ام. همان کودکی که نباید حتی شماها که هم کلاسیهایم بودید می فهمیدید که در خانه دستگاه پخش ویدیو هست. و شما هم همین را از من پنهان می کردید. من با شما آفتابگردان را تقسیم کردم و و دادگاه آقای کرباسچی را. همان روزها که هم کلاسی تحصیل کرده ام معتقد بود کرباسچی دزد است به جهنم که شهر را ساخته از نو. ما با هم رفتیم در جایگاه نماز جمعه آقای خاتمی همانجا به همه مان گفت شعار مرگ بر ندهید من زندگی را دوست دارم. ما ذوق کردیم جیغ کشیدیم و گفتیم خاتمی دوست داریم. 

همان روز دختری از روی پشت مامان با لگد رد شد برای اینکه میخواست به آقای خاتمی نزدیک تر شود. ما خندیدیم چون درکش کردیم. چون آن روزها زیاد لبخند می زدیم. اما از همان روزها باید می فهمیدیم شاید که آقای خاتمی چیزهایی را می خواست که برای بخش اعظمی از ما معطر کردن چیزی بود که می خواستیم. آن چیز بی عطر هم خواستنی بود. 

من با شما یا بی شما همان روزها هرچه آقای شمس الواعظین ساخت را به صبح امروز ترجیح دادم. تفاوتش چه بود؟ یکی خواست جنبش مغز داشته باشد فرهنگ داشته باشد دیگری خواست جنبش خبر داشته باشد بر تاریکی ها نور تابانده باشد.

من با شما یا بی شما هشت سال دفاع کردم از آقای خاتمی و صبرش. جنگیدم و فحش خوردم با شما یا مقابل شما برای تمام لحظاتی که متهم شد به کندروی به سوپاپ اطمینان به خیانت. تمام روزهایی که او دانست ما هنوز آماده نیستیم و ما ندانستیم. تمام روزهایی که پرسیدید چرا فرمان نداد به خیابان بریزید که شما از جانتان می گذشتید. و ندانستید وقتی او شعار مرگ را برای مخالفش دوست ندارد خود مرگ را برای شما یا مخالفش چگونه فرمان دهد؟

من با شما یا بی شما اشک ریختم وقتی هر چه فریاد داشتید در آن آخرین شانزده آذر بر سر آقای خاتمی کشیدید و او صبوری کرد باز و گفت ان شاء الله که سال دیگر... 

من در سکوت تک تک روزهای چهار سالی که گذشت شکر کردم خدا را با شما یا بی شما به شکرانه ی پایان این توهم حقانیت ملت و تقصیر حکومت. دیدم روزهای گل و بلبل و فوتبال ایران استرالیا که تمام می شود راننده تاکسی باز به زنی که بد رانندگی می کند فحش جنسی می دهد دیدم روز عید نوروز سر چهارراه امیرآباد راننده ی یک اتومبیل با قفل فرمان دارد راننده دیگر را می زند دیدم بعد از انتخابات شورا یا انجمن دانشکده دو طرف همدیگر را می زنند آنقدر که کسی پلیس خبر می کند. دیدم که ما هنوز وقتی هیجان زده می شویم اول به زبانمان و بعد به بازویمان فکر می کنیم. ما خیلی سریع به راه حل حذف آنکه مقابلمان است می رسیم در دعواهای روزمره خیابانی در اختلافات خانوادگی. دیدم وقتی شهر قاطی می شود به جای اینکه قصاب سر کوچه شبیه هم کلاسی دانشگاه من حرف بزند هم کلاسی به او شباهت می برد. 


و تو که حالا از من می خواهی تاسفم از این همه سنگ از این همه آتش از این همه عکس خلاف آمد عادت که سربازی دارد درد می کشد و به نشانه ی صلح دو انگشتش را مثل تو هفت کرده به حساب غیابم از این حادثات بگذارم یادت نیست به روزهایی که گذراندیم؟ 

تو می خواهی من بگذارم و بنشینم و حیفم نیاید که جنبشی که سرش برای روز بسیج نامه ای آنقدر دلسوزانه آنقدر هوشمندانه به برادرانمان می نویسد بدنه اش با لگد می زند پشت زانوی سرباز وظیفه؟

تو می خواهی من حالا که جنبش به گواه شما از همه طبقات اجتماعی کسی دارد بگذارم زبان بدن جنبش شبیه آن راننده تاکسی شود که می پیچید جلوی دختر دانشجویی که کند می راند فقط برای آنکه دخترک از پشت بزند به ماشین او و خسارتی نصیبش شود؟ 

تو می خواهی بگذارم بار دیگر یک مسعود کیمیایی در این حادثات پیدا شود که ملت با فرهنگ و دانشجو و معلم و استاد را بکشاند به سینماها به کف زدن برای آن لات معتادی که روز روشنش را چاقوی زنجان دسته صدفیش می ساخت؟

اگر به گفته امام حسین در او برای ما الگو و اسوه است... اگر دیروز جمع شدیم که یاد مظلومش را زنده کنیم تو می خواهی من یادم برود که امام حسین از هیچ گوشه ی حادثه کربلا نگذاشت خاطره ی شکستن معروف و اخلاق به یادگار بماند؟ از حسین بن علی تو گمان می کنی شهادت است که این تصویر را ساخته؟ 

...

من نگرانم. این از جنس همان نگرانی است که وقت هایی داشتم که مامان آن تصویر اساطیری نبود که می بایست. همان وقت هایی که شبیه بقیه می شد. همان وقت هایی که خلاف آمد انتظار حرفی می زد. من مامان را همیشه قابل افتخار می خواستم. 

من می خواهم اصلاح طلبی به خشونت طلبی بدل نشود. که محسن مخملباف از ما جوانی تند خودش را نسازد و نگذاردمان سی سال دیگر جای امروزش بنشینیم. حرکتی که نیتش اصلاح است نتیجه اش براندازی و انقلاب نمی شود. بهانه هر چه که می خواهد باشد.

 من می خواهم خاطره مان آنقدر اخلاق مدار باشد که در تاریخ ماندنی شود به نیکی. و اصلاح مگر جز این است؟ انتخاب درست در لحظه های سخت شاید در ظاهر شکست در نظر آید اما آنقدر هست که گاهی پیری فرزانه را روی بلور انگشتان ملت تا سرای دیگر بدرقه می کند. 

ما و شما سبز بودیم و سبزی می پاشیدیم. سرخ نپاشیم که به هیچ سبزی ننگش پاک نمی شود. 

 

 

در همین رابطه می توانید نوشته دوستم را بخوانید در سال بلوا.

 

......................................................................
۱۳۸۸/٩/۱۸

برسد به دست صبور کسی

 

من نگران صبر تو هستم.


صبر تو را نشانی دارم به تمام روزهایی که حرام کردی عبور از آن سراشیبی سرپوشیده ی کنار دانشکده حقوق را. به آن روزی که ته کتابخانه ی هنوز نسوخته گفتی می روی سیگار بخری گفتم من هم میام گفتی نه نمی آیید شما. نشانیش را دارم به تمام تلاشی که کردم برای داشتن آنچه دلخواه من بود و برای اولین بار داشت با مبارزه مواجه می شد. صبرت را نشانی دارم به آن روز کنار کتابخانه مرکزی که زار زار می گریستم به خداحافظی و تو فقط گفتی زشته اینجا گریه نکن.


از صبرت دیگر نشان نزدیکی ندارم جز خبرهای دورادور. جز تصویری که چشم های خجالت زده ام دیدند و ندیدند کنار مجلس ترحیم مادرت. جز ایمیل های دو سه جمله ای و چند کلمه ای لطف داری شاد باشی در پناه خدا باشی.


من هنوز منتظرم دستانم آن فیلم نامه ای را که استاد می گفت بنویسند از این زخم اما باور دارم که سهم تو را صبر کرده اند که به پاک ترین کلام هدایت شده ای و اما صادقانه بگویم که دیشب کلافه بودم از این همه طلب صبر. دیگر حکمتش را نمی فهمم. اما فهم من ملاک نیست که اگر بود... 


من یک سال هایی با آن روزها خیلی تفاوت کردم. حالا از خواندن خودم در آن سال ها شرمسار می شوم. امروز شبیهم به آن روزها اما بزرگ تر شده ام. صبور تر شده ام. و تلاش می کنم بفهمم این را که هر خوبی به دست آوردنی نیست. بعضی خوب ها مال نداشتن است. برای اینکه همانقدر که دل خدایی ست عقل نیز هم. فهمیده ام ما نیز چون آقای موسوی نیاز داشتیم شش سال بگذرانیم تا بدانیم باید تفاوت ها را به رسمیت شناخت به جای کنار گذاشتنشان. و باید پذیرفت جای زخم هایی را که حادثه ی کنار گذاشتن تفاوت پدید آورده است. اما هنوز مثل این روزها که می دانم بی تاب هستی یک نیرویی فراتر از من  میاید و می کشدم به ته چاه و من محکم تر که می گیرم این لبه های چاه را بیشتر پرت می شوم. می دانم به زودی بر می گردم بالا اما تا آن زود همه چیز حول شانزده آذر و پارک لاله و شهرداری سعادت آباد می گذرد. همه چیز بسته می شود به دلداری های رفقا که دیگر خسته کرده شان این فراز و فرود. می خواهم آنقدر بزرگ شوم که این تضاد را پذیرفته باشم مثل سیاهی پرده ی سینما و سفیدی اسم های تیتراژ پایانی یک فیلم تلخ ناگزیر. و موسیقی که می گویدت باید کم کم آماده شد برای بیرون رفتن از سالن. 


زندگی پشت درهای سینما منتظر است. 


من نگران صبرت نیستم. ما را جهان با خداپرستی زیباست و این یعنی امید یعنی صبر. صدای آقاجونم میاید پشت گوشم که وقتی بی صبری کسی خشمگینش می کرد فقط می گفت الله اکبر.


نگران صبر همچو تویی نباید بود.

 

......................................................................
۱۳۸۸/٩/٦

... حتی لا تحب تعجیل ما اخرت و لا تاخیر ما عجلت

نفیسه بلند بلند برای تو می نویسم که هیچ چاره ام از بلند بلند نوشتن نیست. امروز را باید برای تو تایپ می کردم و نیستی...


نشسته ام کنار دو نفر در کتابخانه که یکی دارد تزش را می نویسد و آن یکی دارد کارهای دانشگاهش را انجام می دهد. دو طرفم سرتاسر پنجره است پنجره های بلند که رویشان عکس پرنده های در حال پرواز چسبانده اند اما آن سوی پنجره پرنده های واقعی در این غروب با تاخیر سرد شده ی آخر پاییز واقعا پرواز می کنند. مفاتیحم را گذاشته ام توی کیفم در کمد بماند و خلاف آنچه به تو گفتم آن بار ترجیح داده ام جملات عرفه را با ماوس پایین ببرم. هزار بار جلوی اشکم را گرفته ام که قیافه ام فقط شبیه کسانی باشد که درس می خوانند. و هی مدام فکر کرده ام که امروز حجت می توانست مثل بیشتر وقت ها قبل از سخنران بیاید میکروفن را تنظیم کند در حسینیه ارشاد و تو می توانستی بگویی دوست جون جات خالی بود امروز... تو نمی توانی حجت هم. اما من مثل هر تک فرزند دیگری خیالی دارم واقعی تر از واقعیت. که دیگر به صدا زدن هم نیازی ندارد. تو پیش منی. کنارم روبرویم پشت سرم. تو تهرانی تو هر جا هستی. تو هر جا هستی حتی در آن اتاقک کوچکت. عیب ندارد. آن جا هم جاییست. تو بی جا نیستی. تو هستی و حتما عرفه می خوانی و حتما می دانی که همه حجت من به مسلمانی حسین بن علی ست و حتما تصور او در آن دشت وقتی با صدای بلند آن قدر حرف های لطیف بزند که اطرافیانش هیچ نگویند و او تنهایی در کنار جمع بلند بلند گریه کند و آن ها در انتها تنها بگویند آمین دلت را می لرزاند. شیعه هیچ خوبی نداشته باشد همین یکیش بس که هر وقت خیلی هم تنها باشد امامانش از او تنهاتر بوده اند... هر وقت هرچقدر ستم ببیند آنها از او ستم دیده تر بوده اند. پس چاره ای ندارد جز امید. و این امید همه ی حجت من بر مسلمانی ست نفیسه. 

عملیات انتحاری کرده ام. چیزهایی می گویم که نمی گفتم پیش از این در برید باد صبا. نباید می گفتم. عمومی نباید می بود. اما تو نیستی و این ها همه ش مال توست. 


روزهایت خیلی بو دارند و من بویشان را نمی شناسم. حس اینکه نمی دانم حست چیست حالا گیجم می کند اما من میان گیجی هم باز لبخندت را تصویر می کنم. 


نفیسه نه مثل پرواز این پرنده های عکس برگردان شیشه های کتابخانه... که مثل پرواز آن پرنده های واقعی توی آسمان پشت پنجره ی کتابخانه دلم برایت تنگ است.

......................................................................
۱۳۸۸/۸/٢٧

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

می دانم ... شرم آور است این همه ننوشتن. 


روزهایی هست که به یاد خودم می آورم زحمت های به روز کردن وبلاگی با نام حقیقی را. اما می دانم که این اسم حقیقی است که واقعیت می آورد. می دانم که گرچه بار این حرف نزدن ها از ترس عمومی کردن خصوصی ها گاه خیلی زیاد می شود اما هزینه ایست که به حضور هرچند دیر به دیرم در این وبلاگ می ارزد. حضورم به تمنای به اشتراک گذاشتن تجربه های فردی... به ثبت کردن احساساتی که به زودی فراموش می شوند.... به جا گذاردن رد پایم بر جهان عمومی برای یافتن حس دقیق کلمات در روزهایی که دیگر خاطره شده اند... و این آخری ها به میل نوشتن به زبانی که دوستش می دارم... زبان خواب هایم.


زندگی شکل می گیرد. شکل های نو شکل های تکراری شکل های ناشناخته... روزهایی هم هست که زندگی خطرناک می شود وقتی آدم های خیابان تو را یاد کسانی بیندازند... وقتی صبح که هنوز در رختخوابی اولین تصویر پنجره یک آسمان خاکستری باشد با آنتن تلویزیون یک ساختمان و صدای یک کلاغ... این یعنی تهران و تهران خطرناک است وقتی ندیدنش از سال بگذرد.


زندگی پیچیده می شود گاهی... آن وقت ها که پس زمینه ذهنت رضایت است ولی هوا بوی دلشوره دارد. وقتی رسیدن پاکت دیپلم فوق لیسانس لذت می بخشد و کندن از شهری که داشت شهرت می شد و نقل مکان کردن به شهری که زبان مردمانش را نمی فهمی فوبیای از خانه خارج شدن می آورد. 


زندگی گاهی هر کار می کند تا به خاک نا امیدی بکشاندت و تو در ساده لوحانه ترین شکل طبیعی نا ممکن فکر می کنی نفیسه لبخندش را گم نکرده است فاطمه به زودی زود حتی خواب مزه ی روزهای هجر را نخواهد دید فرزندان کوچک آن شهر همگی باور کرده اند که بابا ها و مامان هایشان در یک ساختمانی که اسمش سفر است به مرخصی رفته اند و تا پانزده شانزده سالگی هایشان نخواهند فهمید حتی که آقای خاکی فقط با آنها مهربان بود و نه با باباهایشان و حتی وقتی می فهمند نمی توانند دوستش نداشته باشند... حتی نگران محمدرضا و پاسپورتش هم نیستی چون می دانی همینکه تهران است و با این نوزادان تازه متولد شده و جوجه های کمی بزرگتر عکس می گیرد از هر چیز بهتر است... وقتی فرنیک و باقی جوجه ها را حضورش عمو دار می کند. و تو خوب می دانی که عمو گاهی از بابا هم بهتر است چون برخلاف بابا عمو می تواند چند تا باشد و دوریش هم اینقدر دردناک نیست که دوری بابا هست.


زندگی فقط یک جاست که به گره بر می خورد. وقتی می بینی چقدر جمله های امیدواری بی شعورند وقتی باید به کسی گفته شوند که باغبان نهال های کوچک امید بوده است همیشه. جمله ها اینجور وقت ها واقعا خر هستند...


نگران کسی نیستم. این روزها به زودی خاطره می شوند. تا خاطره شدنشان هم فقط باید زندگی کرد. مثل مردم تهران که در شلوغی روزهایشان و ترافیک خیابان هایشان و آلودگی آسمانشان و گرمی سفره مهمانی های شب هایشان یادشان می رود که روی خط زلزله زندگی می کنند... باید مثل مردم تهران روی خط غم فقط مصرانه و امیدوارانه زندگی کرد.

......................................................................
۱۳۸۸/٥/٢٥

بازی ها

پایم ورم می کند گاه به گاه که زیاد روی زمین می ماند. دلم هم، میان پاراگراف های پایان نامه وقتی ندانم آنجا که سوئیس نیست چه می گذرد.

مدام گفتی آن سرزمین خشک کویری، آنجا سوئیس نیست، هیجان زده نشوید. گفتی ما هزار پاره شدیم تا صدهامان خرد شد، ستاره هایتان را همینجا جلوی چشمانتان پایین بکشید.

باور کردم وقتی گفتی که اگر او که فحش می دهد هنوز فحش بدهد تقصیر ماست.

گفتی تاریخ از ما شروع نمی شود، مدام بردی ما را به سفر به روزهایی سخت تر از امروز، شبیه ترین به امروز یا به روزهایی که خواهند آمد.

گفتم آرش رو گرفتن امروز گفتی شلوغ نکن دور هم دارن میگن میخندن، خواستم یک چیزی را به چیز دیگری بکوبم محکم، بعدها فکر کردم وقتی قرار است از فرط غم آب شوی بی آنکه کاری ازت بر بیاید برای تغییرش بهتر است به غیر ممکن ترین امیدواری دل ببندی.

شاد شاد شاد رای دادم، شاد شاد نه، اشک ریخته بودم از صبحش بارها و مرور کرده بودم همه ی رایهایی را که با خاله و مامان و بابا رفته بودیم تا در صندوق های محله بیندازیم. مامان گاهی دلش می خواهد خرافاتی بشود اینجوری ذهنش آرام تر می شود، مثلا یک بار در انتخابات شوراها رفته آن طرف خیابان رای داده و اصلاح طلبان پیروز نشده اند حالا باز برگشته به سنت این طرف خیابانیش. همه ی اینها و بوی روزهای جمعه انتخابات و حرفهای تکراری، شلوغ بود... همه جور رای دهنده ای پیدا می شد... بیشتر به راست ها رای میدادن... خیلی خلوت بود... رای نمیارن اصلاح طلبا، همه ش را مرور کرده بودم از صبح با هر اشک و فکر می کردم حالا در خوشحال ترین روزهای انتخاباتی نیستم. مامان چند بار زنگ می زند، خاله هم بارهای دیگری، تا بی خبر نمانده باشم. بو را که تلفن نمی رساند، خیال کمک می کند.

می گویم یعنی چی؟ چی داره میگه بی بی سی؟ مگه ممکنه؟

با رفیقان رفیق جمع شده ام پس از سالها دوری، دل خوش یک آشنایی شیرین جایی که وطن نیست. بیشتر عصبانیم از اینکه خستگی در نخواهد رفت. درست حس مرگ بابا شفیع، که حالا تا روزها اشک و غصه و تلخی، نه، محتاج شادی بودم، نه جانش را ندارم.

می گویی اگه رای داشته باشه چی. حتی وقتی آرش را گرفتند توانستی جمله ی عجیبت را تا آخر به پایان ببری و سکوت کنی. این بار خوردی آخر جمله را. عین مامان هایی که دیگر در چهارده سالگی بچه هایشان رویشان نشود بگویند که بچه را هنوز دعای زن و مرد تولید می کند. گفتی برو برو باشه قربانت.

مامان اقدس آخرها زیاد پیش می آمد که بگوید پناه بر خدا شفیع خان عین آقا شده. آقا پدر شوهرش بود و عین آقا شده یعنی با آرامش کارهایی می کند که زحمت مامان اقدس است به اضافه اینکه کارهاییست که سابق بر این حرص شفیع خان را در می آورده. همین است. همه ی روزهایی که حرص بچه ها را درآورده ام با ایرادهای محافظه کارانه ام. این تند است، آن بداخلاق است، این یکی دور از اصلاح طلبیست، آن یکی مودبانه نیست.

داخل خانه ام خیلی سرد است تابستانها، چه خوب. گاهی که بیرون می روم برای خرید نان پیش می آید که لباسم مناسب هوای بیرون از خانه نباشد. به اشتباه می اندازندم این دیوارهای قدیمی.

من اصلاح طلب واقعی نیستم. بازی هایی که بزرگتر ها باهام بکنند را فقط خیلی باور می کنم. چه آقای خاتمی بگوید شعار مرگ بر نده، چه مامان شیشه شیر را ببرد پشتش صدای شیر آب را درآورد و بگوید بیا خنک شد شستمش، چه بگویی یک کاری کن از کسی جز خودت طلب نداشته باشی.

من فقط ملاحظه ی بعدها را می کنم. نمی خواهم چیزی خیلی به اشتباه انداخته باشدمان. نه خشونت مخالف، نه آزمایش الهی، نه این دیوارهای قدیمی.

 

تولدت امروز نیست، صبور هم نیستم، نوشته را هم نگاه نمی دارم بعد منتشر کنم.

 

......................................................................
۱۳۸۸/٤/۱۸

برای فاطمه ها

امروز بعد از ظهر با این باران و خاکستری هوا انگار از سر دردی که کم کم دارد باز می شود دملش کلمات یکی یکی روی زبانم می آمدند تا چیزی بنویسم برای فاطمه شمس و بگویم چرا یک لحظه صورت او و محمدرضا جلایی پور از جلوی چشمانم محو نمی شود. خواستم بگویم دردی که می برم از روزهای بعد از انگشتان جوهری مضاعف است که جهان کوچک آنقدرها هم کوچک نیست وقتی تهران بشود قاب کوچکی و مادر بشود تلفن های گران بی کارت تلفن و رفیق بشود آنکه قبل یا بعد تو چمدانش را بسته است. خواستم بگویم فاطمه جان و این فاطمه جان را که می گویم یادم مدام می رود به حاج کاظم آژانس که چقدر خوب می گفت فاطمه... خواستم بگویم فاطمه جان برای تو می نویسم نه محمدرضا جلایی پور تا بدانی می دانم همیشه روزگار آنکه در بند است سخت ترین نیست. تا بدانی هر روز صبح خواب آلود اولین صفحه ای که می بینم صفحه ی توست دیگر نه برای اینکه بدانم محمدرضا جلایی پور  آزاد شد یا نه می خواهم خبری از تو گرفته باشم.

آخر نمی دانم تقصیر علی کوچولوست یا آن پسر بچه ی خواننده ی گریه نمی کنم من که شاد نباشه دشمن، نمی دانم کار آن دهه فجرهای مدرسه است یا دوم خرداد، اما یک چیزهایی نسل ما را رونوشت های متفاوتی از یک متن اصلی کرد. بعدها در روزهای دانشگاه هر کجا که قرارمان داد روزهای عاشقیمان را هر طور که رقم زد دلبستگیهایمان را هر طور که منقطع کرد نزدیکی هایمان را به هر شکل که بزرگ کرد یا دوریهایمان را پر رنگ، یک چیزی در گرمای نفسمان یا تپش قلبمان به یادگار گذاشت که حالا همدیگر را بو می کشیم. فاطمه هیچ می دانی ما تا به حال صدای سلام هم را نشنیده ایم؟ سهم من از حضور تو یک بار سخنرانی آقای جلایی پور در سالن شیخ مرتضی انصاریست که کسی نشانت داد و گفت که همسر محمدرضا جلایی پور شده ای.

خیلی هایمان یک سال کنکور دادیم. اینطوری بود که در لیست قبولی های علوم انسانی سال هشتاد می شد یک نسل دوم اصلاح طلب را یک جا پیدا کرد.

وقتی آقای بورقانی فوت شد نوشتم دل کودکیم به ضربه می افتاد هر وقت که این دوربین صدا و سیما صندلی های مجلس ششم را دور می زد. انگار نشسته ای پای فیلمی که فامیلهایت بازیش کرده اند. با دیدن هر کدام ذوق می کردم. محمدرضا جلایی پور هم که رتبه یک شد حالم همین بود. انگار می شناختمش. انگار شادیش را نپرسیده با خودم تقسیم کرده بودم. خانواده شده بودیم زیر آن شولای سپید آقای خاتمی آخر...

روزهای بد صدور حکم اعدام آقای آقاجری یک عصر در مسجد دانشگاه تهران جمع شدیم روی زمین آقای شیرزاد آمده بودند محمدرضا جلایی پور صحبت می کرد تا به آقای شیرزاد و باقی خانواده ها بگوید که ما به یادشان هستیم و حمایتشان می کنیم... یک عصر دیگر در مسجد دانشکده علوم اجتماعی آقای کدیور سخنرانی داشت و محمدرضا جلایی پور را به صدایش به خاطر دارم که گفت ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما... این هفته ها که از صدایش می گفتی مدام آن غروب و آن صدا به خاطرم می آمد و بند دلم برای تمام آن روزها و تمام آن بوها و تمام آن غم های بیخودی و تمام آن یاران موافق پاره می شد.

کسی انگار دارد بلند بلند دفتر خاطراتم را می خواند و هر صفحه را که می خواند می سوزاند... فاطمه جان ملیحه دادخواه را همراه پدرش برده اند. باز یکی موهای خاطراتم را محکم کشید. باز یکی مرا از لا به لای آن ستون ها رد کرد از کتابخانه ی سوخته دانشکده ام گذراند از پله ها بالا برد. تمام کلاس ها را دوره کرد رساندم به کلاس دکتر رهامی زمان کلاس را تمام کرد ما را از جایمان بلند و ملیحه را میان راه خروج برگرداند سرش را تکیه داد به دیوار و اشکهایش را ریخت و زبان ما را چرخاند که بگوییم ملیحه می گذره این روزهای دوری باباها  می گذره. ملیحه مقنعه اش  را از آنچه همیشه بود هم پایین تر کشید تا صورت خیسش را نبینیم.

فاطمه جان ما را با امید بافته اند و با اصلاح. درد همینجاست. درد آنجاست که مراقبی آنکه بدی می کندت را هم به تمامی فهمیده باشی. که دامن انصاف از کف نداده باشی. و اشک آنجاست که محمدرضا جلایی پور و ملیحه را به اصلاح بشناسی و امید و اعتدال.

اشک هایمان را بگذار برای هم بریزیم روی این نامه هایی که نوشته می شوند تا تاریخ از ما یادی چنان کند که بودیم و لبخندهایمان را بگذاریم برای تپه های سعادت آباد تا درختان توتش زخم و درد یا زینب خانوم محتشمی پور را از یاد ببرند.

 

در انتظار سحر چون من ای فلک همه چشم

بمان که مردم چشم انتظار را مانی

 

......................................................................
۱۳۸۸/۳/٢٢

برای روزها که دوره کردیم*

می دانم وقت خوبی نیست برای از انتخابات نوشتن. دست کم خلاف عادت من و این وبلاگ است. ناشی از اطمینانم بر عدم حضور تحریمی ها بود در اطراف یا شاید فرض گرفتن باقی دریچه ها چون ایمیل و سایت های اجتماعی به عنوان محیط های موثر تر. یا چیزکی که برای سایت موج نوشتم را کافی دانستن و پرهیز از تکرار.

فردا روز مهمی است و من بیخواب. و این من بیخواب دو هفته ای که گذشت را سخت تر از آنکه فکر می کرد گذراند دور از عادات مالوف.و حالا وقتی شما خوابید یا بیخواب و به انتظار فردا می خواهد بگوید که

رای میدهد چون همیشه رای میدهد. چون راهی جز این نمی شناسد. چون خزر دیگری در خودش سراغ ندارد.

چون برایش فرق می کند انتشار حتی یک کتاب بیشتر یک سی دی بیشتر.

چون می خواهد که ابراهیم حاتمی کیا فیلم خوب بسازد. اصغر فرهادی سختی نکشد برای مجوز فیلمش.

چون می خواهد یک بار دیگر که محمد نوری کنسرت داشت تهران وقتی ایران ایران می خواند با دوستانش باز آنجا در سالن میلاد باشد.

چون می خواهد این حس مشترک که همه می گویند از دشمنی ها و خستگی هایی که این روزها جایش را به مهربانی و تحمل داده طولانی تر شود.

چون برایش فرق می کند تصویر کشورش توسط چه کسی تعریف می شود. چون زندگی را جزییاتش می سازد و لحظه هایش. 

ما به چند قلو ها می مانیم ما که در دهه شصت زاده شدیم و در دوم خرداد بالغ شدیم و در این چهار سال بزرگ تر شدیم... لابد برای همین است که هر چقدر دور از هم درست سر بزنگاه به یک چیز فکر می کنیم. مثل اینکه من شعر شاملو بخوانم در دلم اینجای جهان و ترانه بگذاردش عنوان مطلبش آن سوی کره زمین. به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند نه به خاطر شاهراههای دوردست...


آرام تر ها آنند که می توانند از دور به لحظه نگاه کنند. مثل همان که چند سال پیش گفت این دوران درسی به ما داد که هیچ جا پیدایش نمی کردیم.

راست می گوید. ما خود را شناختیم و قدر مهربانان را. هرچند که آنقدر مهربان نباشند که ما آرزو داریم یا حتی اگر خیلی از ما نباشند. اما اینقدر هست که بازوانی گشوده دارند برایمان.

خوابتان خوش فردایتان هوشیار


بخشی از ترانه گروه صد و بیست و هفت

......................................................................

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]