برسد به دست صبور کسی

 

من نگران صبر تو هستم.


صبر تو را نشانی دارم به تمام روزهایی که حرام کردی عبور از آن سراشیبی سرپوشیده ی کنار دانشکده حقوق را. به آن روزی که ته کتابخانه ی هنوز نسوخته گفتی می روی سیگار بخری گفتم من هم میام گفتی نه نمی آیید شما. نشانیش را دارم به تمام تلاشی که کردم برای داشتن آنچه دلخواه من بود و برای اولین بار داشت با مبارزه مواجه می شد. صبرت را نشانی دارم به آن روز کنار کتابخانه مرکزی که زار زار می گریستم به خداحافظی و تو فقط گفتی زشته اینجا گریه نکن.


از صبرت دیگر نشان نزدیکی ندارم جز خبرهای دورادور. جز تصویری که چشم های خجالت زده ام دیدند و ندیدند کنار مجلس ترحیم مادرت. جز ایمیل های دو سه جمله ای و چند کلمه ای لطف داری شاد باشی در پناه خدا باشی.


من هنوز منتظرم دستانم آن فیلم نامه ای را که استاد می گفت بنویسند از این زخم اما باور دارم که سهم تو را صبر کرده اند که به پاک ترین کلام هدایت شده ای و اما صادقانه بگویم که دیشب کلافه بودم از این همه طلب صبر. دیگر حکمتش را نمی فهمم. اما فهم من ملاک نیست که اگر بود... 


من یک سال هایی با آن روزها خیلی تفاوت کردم. حالا از خواندن خودم در آن سال ها شرمسار می شوم. امروز شبیهم به آن روزها اما بزرگ تر شده ام. صبور تر شده ام. و تلاش می کنم بفهمم این را که هر خوبی به دست آوردنی نیست. بعضی خوب ها مال نداشتن است. برای اینکه همانقدر که دل خدایی ست عقل نیز هم. فهمیده ام ما نیز چون آقای موسوی نیاز داشتیم شش سال بگذرانیم تا بدانیم باید تفاوت ها را به رسمیت شناخت به جای کنار گذاشتنشان. و باید پذیرفت جای زخم هایی را که حادثه ی کنار گذاشتن تفاوت پدید آورده است. اما هنوز مثل این روزها که می دانم بی تاب هستی یک نیرویی فراتر از من  میاید و می کشدم به ته چاه و من محکم تر که می گیرم این لبه های چاه را بیشتر پرت می شوم. می دانم به زودی بر می گردم بالا اما تا آن زود همه چیز حول شانزده آذر و پارک لاله و شهرداری سعادت آباد می گذرد. همه چیز بسته می شود به دلداری های رفقا که دیگر خسته کرده شان این فراز و فرود. می خواهم آنقدر بزرگ شوم که این تضاد را پذیرفته باشم مثل سیاهی پرده ی سینما و سفیدی اسم های تیتراژ پایانی یک فیلم تلخ ناگزیر. و موسیقی که می گویدت باید کم کم آماده شد برای بیرون رفتن از سالن. 


زندگی پشت درهای سینما منتظر است. 


من نگران صبرت نیستم. ما را جهان با خداپرستی زیباست و این یعنی امید یعنی صبر. صدای آقاجونم میاید پشت گوشم که وقتی بی صبری کسی خشمگینش می کرد فقط می گفت الله اکبر.


نگران صبر همچو تویی نباید بود.

 

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرامرز

بی کامنتی این برید نه از روی عمد که از بهتی است که در نقطه ی تمام می آید سراغ آدم. سراغ همه ی صبور یها و بی تابیهایمان

د.

متن از بی کامنتی هم بمیرد، بگذار بمیرد. آن کسی که باید بخواند خواهد خواند و نوشته ات به دست مخاطبش می رسد.

مهدی اشرفی

مي بافم تار از درد، پود از غم رج به رج، دونه به دونه. دردها رو مي بافم در سکوت سنگين قلبم. چه زمستان سردي خواهم داشت با اين شال به دور گردنم!

بتهوون

من از خاکم و از باران شدن آسان شدم من زمینی بودم و خاستگاه مردم بی جان شدم

حامد

سلام آفرین خیلی عالی و تلخ نوشتی . تبریک میگم وبلاک خوبی دارین .

ن.

هنوز هم هستم هنوز هم مثل قبل دارم زندگی میکنم انگار صبر زیاد هم دست خودمان نیست

سكوت سبز

خزر هميشه روان ما كه سالهاست صبوري رو مثل تهمونده هاي جريمه ي مشقاي شبمون از بهر شديم اينبار هم روش. اندكي صبر سحر نزديك است.

سكوت سبز

خزر هميشه روان ما كه سالهاست صبوري رو مثل تهمونده هاي جريمه ي مشقاي شبمون از بهر شديم اينبار هم روش. اندكي صبر سحر نزديك است.

گوگولی

آقا جون بابا شفیع بود یا باباتون؟