امیدوار چنانم...

کوچک بودم وقتی «برید باد صبا» شروع شد. ترسیده بودم رسم نوشتن از یادم برود. خواسته بودم جایی مجبور شوم که به شوق خوانده شدن بنویسم. اردیبهشت ۸۲ بود. خاطراتم هنوز رنگ دارند. خزر آن روزها را یادم است که فکر می کرد دنیا آشناست مثل خاله و دایی. گمان می کرد وبلاگ می نویسد همان طور که با دوستانش حرف می زند. از همان گوشه ی دلش. فکر می کرد دنیا زود تمام می شود و باید بدود. باید پی دنیا تند تند راه برود که تغییر کردنی هایش تغییر کنند، سختی هایش آسان شود، خواستنی هایش به دست بیایند. 

یک سال بعد از آن، دنیایش بزرگ شده بود اما «برید باد صبا» هنوز مخاطب های شناخته شده داشت. هنوز کامنت هایش خیلی می شد دوازده سیزده تا بیشتر نبود. اما دنیا که حالا دیگر بزرگتر از جمع خاله و دایی بود و نامهربان تر، کم کم کلمات را از خزر گرفت. مجبورش کرد چیزهای بیشتری را نگوید و گفتنی ها را آنقدر بچرخاند که شنیدنی شوند برای جمعی که چند تایی ندیده و نشناخته افزون داشت. 

حالا... دنیایم نمی دانم چقدر بزرگ تر شده اما دیگر پی اش نمی دوم. این روزها می دانم که از کار این دنیا هر چه بگویی بر می آید. دیگر کمتر تغییری شگفت زده ام می کند، کمتر سنگی تکان ندادنی در نظرم جلوه می کند. دیگر مثل هشت سال پیش سر در هر سوراخی نمی کنم. شاید چون گمانم است هیچ چیزی زمان زیادی در پستو پنهان نمی ماند. بیشتر از پیش منتظر می مانم. پس آرام تر از قبل شده ام و ساکت تر. دیگر عدد کسانی که از دلم خبر دارند به انگشتان یک دست می رسد. و این را به دنیا نمی دهم. 

«برید باد صبا» اما بزرگ شده دنیایش، به وضوح. بیشتری خوانندگانش را نمی شناسم یا دست کم بر این باورم. و کمترینشان مرا می شناسند آنطور که آشنایی در ذهن تعریف می شود. 

راستش نمی دانم «برید باد صبا» خیلی بزرگ شده یا من محافظه کارتر از پیش که دیگر نمی توانم حرفی بزنم اینجا. یعنی انگار میانه ی میدان آزادی بنشینی با چشم بسته و شروع کنی به حرف زدن. برای کی نمی دانی. حتی اگر در آن میانه کسانی باشند همدل همدل، ندیده و نشناخته ولی همدل. سخت است. و این روزها در نظرم دور می آید تاب چنین حالی داشتن. شاید وقتی دیگر. گفتم که. چیزی در نظرم دیگر آنقدر صلب و سخت نمی آید. 

اما شرمنده ی لطفتان هستم. امروز قصد نوشتن نداشتم باز. گذارم افتاد. با نوشته هایتان دلم لرزید. مهربانیتان الهی کم نشود که با سکوت من هم حتی نگذاشتید این بچه ی هشت ساله خاک بخورد. روزگار است. آنچه به دل بسته باشی را نمی توانی بنده ی قاعده کنی. اگر اسمش روزنوشت است و زمانی رسمش این بود، بگذارید به حساب کم تجربگی نویسنده اش. وقتی اینجا را به محبت و یاری دوستی شروع کرد و اسمش را گذاشت «روزنوشته ها» تاریخ برایش یا در چند ماه آینده تصویر می شد یا در سال هایی دور و محو و نشناخته. حالا اگر بود لابد فکرش دیگرگونه می بود. شاید حتی با اسم خودش نمی نوشت که حالا به «چه بنویسم» مغلوب نشود. 

بهار برای من فصل نیست، صندوقچه ی غیر منتظره هاست. برایتان بهاری پر از قصه و سالی و سال هایی سلامت و مهربان می خواهم. دیده یا ندیده.

 

 

/ 85 نظر / 90 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام

زیبائی نژاد

سلام با پست "چرا به هاشمی رأی نخواهم داد؟" به روزم! در پناه خدا باشید[گل][چشمک]

mohsen

مرا مپندار آنچه خود خواهی، هیچ برایم مهم نیست غیر از حقیقت من... هیچ برایم مهم نیست حتی تو ... جز حقیقت تو !!!

پ

هوا معتدل شد ولی هنوز شما نیومدی ؟!

ناشناس

حس و حاله آدما... نمی دونم... انگار فعلا نميتونم چيزی بگم...

ناشناس

من هنوز به رنگ ارغوان تماشا ميكنم... هنوزم و خزر و دوست دارم... هنوزم برام تازه است... با اينكه نيست... با اينكه نمی بينمش.. من هنوزم ميام اينجا سر ميزنم... و گاهی حرف ميزنم... ميدونم خزرم هست... يه جایی از اين دنيا... و اين حداقل اشتراك ماست...

ناشناس

من خزر و دوست دارم ولى بعضى چیزاش و نه... بالاخره اختلاف نظره دیگه.... خزر بانو... نمیدونم چرا هنوز اینجا میام.... ولى میام..

megan

برید باد صبا ...چه اسم زیبایی! من اولین باره که اینجا میام...اخرین پست مربوط به 4 سال قبله واخرین پیغام ناشناس هم یه سال قبل...این یعنی اینکه دیگه اینجا کسی نیست! اما هنوز جای پاهاشون گرمه،نفس هاشون،خاطره هاشون...من دوست دارم این بودن هارو ... سلام به همه ی شماهایی که نیستین! ا

reza

سلام تعطيل شده اخرين پست ٤ سال قبله خوب بگين ديگه نياين خانم معصومى بگين من ديگه نيستم ميايم نوشته هاى شما رو بخونيم