باغ شود سبز

همه خوابیده اند. خستگی دلپذیر یک روز دل انگیزِ، یک روز نو. 

خوابم نبرد. انگار که سیزده به در تمام شده باشد و پیش از آغاز دوباره مدرسه مشق هایت را ننوشته باشی. آمدم تا رسم هفت ساله ی این وبلاگ برنیفتد، نوروزنامه...


سال هشتاد و هشت سخت شروع شد. امتحان شفاهی دانشگاه مرا از حضور در جمع گرم خانواده که سفری دور را برای با هم بودن طی کرده بودند محروم کرد. اما شاید خواست بگوید که با جا به جا شدن سنت های فردی و جمعیمان جای زمین و آسمان تغییری نمی کند. سال هشتاد و هشت همینطور که پیش رفت از این سختی های تصمیم هایی چنان دور و چنین نزدیک به یکدیگر کم نداشت. 


سال هشتاد و هشت من هیجان زده ی هر انتخابات -گو میان دوره ای- را نه تنها دور از خانه که درگیر تحقیقات پایان نامه خواست. تمام تصویرم از آن شور گرم انتخابات محدود شد به دریچه های دوربین دیگران و صدای شاد و نو شده ی دوستان و خانواده. روز انتخابات از صبح اشک ریختم و با تلفن تهران را جستم که بوی آن هیجانش را به خانه ام بیاورم. تا جمع کوچکمان یکی یکی جمع شود به سفر به سوی سفارتخانه ی ایران دلم هزار راه رفت که اگر تعرفه تمام شود و ما دیر رسیده باشیم و رای ندهیم؟ تصور شناسنامه ی بی مهرم بعد از این همه مهر کلافه ام می کرد. اما رسیدیم رای دادیم و عکس گرفتیم و انگشتان جوهریمان را ثبت کردیم. عکس هایی که تا ماه ها بعد شجاعت منتقل کردنشان از دوربین به لپ تاپ و نگاه کردنشان را نداشتم. انگار از آن همه لبخند های ثبت شده ام می ترسیدم سیل سیل اشک ببارد بر آن روزهای داغ. 


سال هشتاد و هشت سال بزرگ شدن بود. سال باور روی خط غم مصرانه زندگی کردن. سال لحظه را نه در درون لحظه که از کیلومتر ها دورتر زندگی کردن. سال زندگی کردن برای خاطر آنچه بعدها از ما گفته خواهد شد. سال باور به همه ی اینا یه روز خاطره میشه. سال هر روز سحر با دوستان بر سر سفره ی مجازی سحری خوردن. سال فشار دادن دکمه ای در وبلاگی و پخش کردن اذان موذن زاده. سال دلداری های احمقانه و امیدواری های لرزان دادن و اشک های پنهان ریختن از ترس اینکه نکند همه ی این ها که می گویم نشود... خدایا لطفا بشود...


سال هشتاد و هشت سالی بود بس متضاد. سال سرخوشی های شخصی، موفقیت هایی که بی وقفه از راه می رسیدند و سال تلخی های شگفت، آسمانی که روی اشک ها برف می ریخت.


سال هشتاد و هشت ارغوان این خواستنی شش ساله، این محبوب گم گشته ی نوشته های گاه و بی گاه برید باد صبا پیدا شد. ارغوانم اما... همان روز که فیلم تمام شد گفتم که این خنده ی از ته دل پایان فیلم شاید از آخرین خنده هایش باشد که روزگار آنکه قبیله ای را به کشف قبیله ی دیگر ترک می کند نه به این آسانی های این قهقه ی مستانه است. ارغوانم می ترسم که همچنان آنجاست و همچنان تنهاست و همچنان دارد می گرید چون دل من... اما بالاخره آمد و رویای مرا با شما تقسیم کرد. همین یعنی که... بماند برای بعدتر.


سال هشتاد و هشت من هم من هستم هم ما... همین روزهای غمناک را آسان تر کرد و روزهای شاد را شادتر. 


هنوز خیلی از دوستانم با اشک و لبخند پای هفت سین نشسته اند. هنوز خیلی از آروزهای سال تحویل هشتاد و هشت برآورده نشده اند. اما خود بهار، همین سنبل ها و سیکلمه های رنگارنگ همین سبزه که هر روز نگاه کنی با دلهره که کی قد می کشد همین سنجد و سماق که پست چی می رساند همین تبریک های نوروزی دوستان همین تلاش شماره ی تهران را گرفتن درست بعد از تحویل سال همین صداهای دوستانت از دور و نزدیک دنیا می گوید که زندگی جاری است و خودش را اگر راهش دهی به لحظه های تلخت تحمیل می کند. 


من از همین دور یا نزدیک سالی برایتان می خواهم پر از توان زندگی کردن زیر سایه تهدید غم حتی و روزهایی پر از درک آزمون های بزرگ خدا و قدرتی برای خلق امید و کلامی برای خواندن یک لالایی شیرین در گوش دل بی تاب بی خواب. 


آرزو می کنم رفیقانم همچنان رفیق بمانند استادهایم همچنان بزرگ... مامانم همچنان پناه لحظه های پا در هوایی بماند و بابا باز رنگ و رو بیاورد به روزهای تکراری. آرزو می کنم مامان اقدسم همچنان محبتش را شبیه غذاهای خوش مزه اش روی سفره های خوش سلیقه اش به ما بچشاند و بابا شفیع پنهان شده ام هنوز در آسمان ها یا همین کنار گوش ما شعر های زیبا بخواند. 


آرزو می کنم تهران همیشه چند روز آبی و آفتابی داشته باشد همیشه بشود از ترافیکش به خانه های گرم و پر خنده رسید همیشه دکه ی روزنامه فروشی هایش شلوغ باشد کنج هایش جذاب و مردمش بعد از غر زدن های فراوان به یک بهانه ی کوچک بلند بلند بخندند. 


آرزو می کنم ماهی سفید دریای خزر از آلودگی خطرناک نشود، دریا عقب نشینی کند و باز ما از خانه ی عمه قدسی پا برهنه بدویم روی ماسه ها پایمان بسوزد و بعد آب خنکمان کند. آرزو می کنم دریاچه ارومیه خشک نشود، درخت ها قطع نشوند، دشمنان محیط زیست شب ها خواب های بد ببینند و روزها کارهای خطرناکشان مدام به گره بر بخورد. 


آرزو می کنم سینمای ایران فیلم های خوب بسازد و سینماهای دنیا آنقدر نشانشان دهند که دیگر از ما نپرسند خیابان های تهران آسفالت شده اند یا نه. 


اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک... لطفا.

نیمه شب اول فروردین 

/ 150 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرهام

آپ هستم با بهترین ها ی جنشواره از نگاه من...... + تبریک به اصغر فرهادی بیایید و نظر بدهید موافقید تبادل لینک کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[نیشخند]

عارفه

خزر تو خجالت نمی کشی ؟ ...بنویس بچه جان .89 را هم بنویس ببینم.

ه

سلام خزر خانم پیشاپیش سال نو مبارک برایت بهترینها رو در سال جدید آرزو میکنم.اگه 5سال هم آپ نکنی باز هم سر میزنیم به امید پست جدیدی

کاوه (هوشنگ) (محسن) یا ( امیر حسین )

سلام... امیدوارم حالتون خوب باشه . سال جدید را تبریک میگم. آرزوی بهترین ها را برای شما و خانواده ی محترمتان دارم ... ما چشممان به نیمه شب اول فروردین 90 هست... منتظریم. وعده ی ما تحویل سال در " برید باد صبا " بنویسید.. حتی اگر سال به سال آپ کنین ... ما منتظر می مانیم

مهسا

سلام بی معرفت.شوهر کردی ما رو یادت رفت.عیدت مبارک

علیرضا

آرزوهای زیبایی داری یک آرزو هم من دارم آرزو میکنم که به تمام آرزوهای قشنگت برسی اما آرزو زندگی رو نمیسازه . بلکه فقط انرژی میده این تو هستی که دونیا رو میسازی یک جمله راجع به کارایی که برای قشنگی دونیای اطرافت کردی بنویس امیدوارم روزی همه به این فکر کنیم

میم

پس چرا ادامه ندادی؟7 سال نوشتی پس سهم سال 90 چی میشه؟

[سوال]

زیبائی نژاد

متنهایتان حس قشنگی داشت دوست داشتنی و نوستالژیک و به همین خاطر لینکتان کردم راستی اسم این موسیقی که پخش میشه چیه شبیه موسیقی های ونجلیسه ولی آشنا نیست شاید چون کوتاه شده نیکبختی نصیبتان[گل]