بازی ها

پایم ورم می کند گاه به گاه که زیاد روی زمین می ماند. دلم هم، میان پاراگراف های پایان نامه وقتی ندانم آنجا که سوئیس نیست چه می گذرد.

مدام گفتی آن سرزمین خشک کویری، آنجا سوئیس نیست، هیجان زده نشوید. گفتی ما هزار پاره شدیم تا صدهامان خرد شد، ستاره هایتان را همینجا جلوی چشمانتان پایین بکشید.

باور کردم وقتی گفتی که اگر او که فحش می دهد هنوز فحش بدهد تقصیر ماست.

گفتی تاریخ از ما شروع نمی شود، مدام بردی ما را به سفر به روزهایی سخت تر از امروز، شبیه ترین به امروز یا به روزهایی که خواهند آمد.

گفتم آرش رو گرفتن امروز گفتی شلوغ نکن دور هم دارن میگن میخندن، خواستم یک چیزی را به چیز دیگری بکوبم محکم، بعدها فکر کردم وقتی قرار است از فرط غم آب شوی بی آنکه کاری ازت بر بیاید برای تغییرش بهتر است به غیر ممکن ترین امیدواری دل ببندی.

شاد شاد شاد رای دادم، شاد شاد نه، اشک ریخته بودم از صبحش بارها و مرور کرده بودم همه ی رایهایی را که با خاله و مامان و بابا رفته بودیم تا در صندوق های محله بیندازیم. مامان گاهی دلش می خواهد خرافاتی بشود اینجوری ذهنش آرام تر می شود، مثلا یک بار در انتخابات شوراها رفته آن طرف خیابان رای داده و اصلاح طلبان پیروز نشده اند حالا باز برگشته به سنت این طرف خیابانیش. همه ی اینها و بوی روزهای جمعه انتخابات و حرفهای تکراری، شلوغ بود... همه جور رای دهنده ای پیدا می شد... بیشتر به راست ها رای میدادن... خیلی خلوت بود... رای نمیارن اصلاح طلبا، همه ش را مرور کرده بودم از صبح با هر اشک و فکر می کردم حالا در خوشحال ترین روزهای انتخاباتی نیستم. مامان چند بار زنگ می زند، خاله هم بارهای دیگری، تا بی خبر نمانده باشم. بو را که تلفن نمی رساند، خیال کمک می کند.

می گویم یعنی چی؟ چی داره میگه بی بی سی؟ مگه ممکنه؟

با رفیقان رفیق جمع شده ام پس از سالها دوری، دل خوش یک آشنایی شیرین جایی که وطن نیست. بیشتر عصبانیم از اینکه خستگی در نخواهد رفت. درست حس مرگ بابا شفیع، که حالا تا روزها اشک و غصه و تلخی، نه، محتاج شادی بودم، نه جانش را ندارم.

می گویی اگه رای داشته باشه چی. حتی وقتی آرش را گرفتند توانستی جمله ی عجیبت را تا آخر به پایان ببری و سکوت کنی. این بار خوردی آخر جمله را. عین مامان هایی که دیگر در چهارده سالگی بچه هایشان رویشان نشود بگویند که بچه را هنوز دعای زن و مرد تولید می کند. گفتی برو برو باشه قربانت.

مامان اقدس آخرها زیاد پیش می آمد که بگوید پناه بر خدا شفیع خان عین آقا شده. آقا پدر شوهرش بود و عین آقا شده یعنی با آرامش کارهایی می کند که زحمت مامان اقدس است به اضافه اینکه کارهاییست که سابق بر این حرص شفیع خان را در می آورده. همین است. همه ی روزهایی که حرص بچه ها را درآورده ام با ایرادهای محافظه کارانه ام. این تند است، آن بداخلاق است، این یکی دور از اصلاح طلبیست، آن یکی مودبانه نیست.

داخل خانه ام خیلی سرد است تابستانها، چه خوب. گاهی که بیرون می روم برای خرید نان پیش می آید که لباسم مناسب هوای بیرون از خانه نباشد. به اشتباه می اندازندم این دیوارهای قدیمی.

من اصلاح طلب واقعی نیستم. بازی هایی که بزرگتر ها باهام بکنند را فقط خیلی باور می کنم. چه آقای خاتمی بگوید شعار مرگ بر نده، چه مامان شیشه شیر را ببرد پشتش صدای شیر آب را درآورد و بگوید بیا خنک شد شستمش، چه بگویی یک کاری کن از کسی جز خودت طلب نداشته باشی.

من فقط ملاحظه ی بعدها را می کنم. نمی خواهم چیزی خیلی به اشتباه انداخته باشدمان. نه خشونت مخالف، نه آزمایش الهی، نه این دیوارهای قدیمی.

 

تولدت امروز نیست، صبور هم نیستم، نوشته را هم نگاه نمی دارم بعد منتشر کنم.

 

/ 38 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هم وطن

و شكنجه هايي كه شايد حيوان با هم نوعش نكند هم نتوانست مردم را بترساند فقط نشان داد كه انسان مي تواند به چه درجه شقاوت و وحشي گري برسد .نمي توانم ديده هايم را و حسم را به قلم بياورم فقط خوشحالم كه امروز بهترين هديه ها را از خدا گرفتيم همدلي و شجاعت و نوع دوستي و اميد و شادي و.....كه اين ضمانت را به ما داد كه شايد امروز و فردا نه ولي بالاخره به لطف خدا نعمت پيروزي را خواهيم ديد چرا كه هيچ چيز نمي تواند اين همدلي را از ما بگيرد و روز به روز بر همدلانمان افزوده خواهد :وقتي مجبور شدم به خاطر نبود جاي پارك مسافت طولاني را تا رسيدن به خيل جمعيت پياده بيايم در يكي از كوچه ها مادري را ديدم كه سعي مي كرد كودك شيطان و خردسالش را به خانه برگرداند و كودك همچنان به شيطنتش ادامه مي داد در همين اوضاع يكي از ماموران كه باتومي را به همراه داشت از كنارشان گذشت مادر بلافاصله رو به بجه گفت بدو بريم خونه ببين اون اقاهه باتوم داره و بچه كه فكر كنم سنش اجازه نمي داد كه معناي باتوم را بفهمد هاج و واج مانده بود شايد انتظار هر تهديدي را داشت مثلا ديگه برات بستني نمي خرم ديگه پارك نمي برمت يا در بدترين و قديمي نرين حالت شب لولو مياد مي

هم وطن

شب لولو مياد مي خورتت!!ولي خبر نداشت كه نهديد ها هم به روز مي شوند .و من با خود فكر كردم كه روزي كه او هم ديگر از باتوم و ....نترسد چندان دور نيست.

پویا

خیلی نامفهوم بود :D احتمالا یه سبکی چیزیه که شما دارین.

آشنا

چشم باز کن که جان بینی آنچه نا دیدنی ست آن بینی همین بهتر که اینجا سوئیس نیست .. لااقل اینجا برا دانشگاه رفتن دخترا اجبار ندارن روسری بندازن یا تو رستوران ها خوراک گوشت خوک بخورن و یا بعضی جوون ها از فرط خوشی و بی شعوری خودکشی تفننی کنن .. تو افغانستان هم که محتمل تقلب شده این همه آشوب نشد .. فکر نکن منکر مشکلات و گرفتاری ها و بدبختی های مردم کشورم هستم نه اما امید و آرمانم هم اون طرف آب نیست ..

پویا

فیلم به رنگ ارغوانتونو خیلی دوس دارم ببینم. ننونستم جایی پیدا کنم. پخش هم که نشده، و بعید بدونم بعد از 5 سال اجازشو بگیره. ایرانم نیستم دسترسی ندارم. شما می تونین منو راهنمایی کنین؟

میوز خلاق

زمزمه‌های اکران "به رنگ ارغوان" شنیده میشه، امیدوارم که شایعه نباشه و واقعیت پیدا کنه.

علی تنها

سلام نیستید. نگران شدیم. از آخرین مطلبی که نوشتید خیلی می گذرد. ان شا’ا... که اوضاع روبراه باشه.

مهدی اشرفی

سلام بعد از سالها انتظار فیلم به رنگ ارغوان تو جشنواره فیلم فجر و بعدش به اکران عمومی خواهد رسید ... واو باورم نمیشه می تونم این فیلمو ببینم ... بدجور مارو تو حسرت گذاشته بودن... بنده خدا خانم معصومی چی کشیده ...