برای روزها که دوره کردیم*

می دانم وقت خوبی نیست برای از انتخابات نوشتن. دست کم خلاف عادت من و این وبلاگ است. ناشی از اطمینانم بر عدم حضور تحریمی ها بود در اطراف یا شاید فرض گرفتن باقی دریچه ها چون ایمیل و سایت های اجتماعی به عنوان محیط های موثر تر. یا چیزکی که برای سایت موج نوشتم را کافی دانستن و پرهیز از تکرار.

فردا روز مهمی است و من بیخواب. و این من بیخواب دو هفته ای که گذشت را سخت تر از آنکه فکر می کرد گذراند دور از عادات مالوف.و حالا وقتی شما خوابید یا بیخواب و به انتظار فردا می خواهد بگوید که

رای میدهد چون همیشه رای میدهد. چون راهی جز این نمی شناسد. چون خزر دیگری در خودش سراغ ندارد.

چون برایش فرق می کند انتشار حتی یک کتاب بیشتر یک سی دی بیشتر.

چون می خواهد که ابراهیم حاتمی کیا فیلم خوب بسازد. اصغر فرهادی سختی نکشد برای مجوز فیلمش.

چون می خواهد یک بار دیگر که محمد نوری کنسرت داشت تهران وقتی ایران ایران می خواند با دوستانش باز آنجا در سالن میلاد باشد.

چون می خواهد این حس مشترک که همه می گویند از دشمنی ها و خستگی هایی که این روزها جایش را به مهربانی و تحمل داده طولانی تر شود.

چون برایش فرق می کند تصویر کشورش توسط چه کسی تعریف می شود. چون زندگی را جزییاتش می سازد و لحظه هایش. 

ما به چند قلو ها می مانیم ما که در دهه شصت زاده شدیم و در دوم خرداد بالغ شدیم و در این چهار سال بزرگ تر شدیم... لابد برای همین است که هر چقدر دور از هم درست سر بزنگاه به یک چیز فکر می کنیم. مثل اینکه من شعر شاملو بخوانم در دلم اینجای جهان و ترانه بگذاردش عنوان مطلبش آن سوی کره زمین. به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند نه به خاطر شاهراههای دوردست...


آرام تر ها آنند که می توانند از دور به لحظه نگاه کنند. مثل همان که چند سال پیش گفت این دوران درسی به ما داد که هیچ جا پیدایش نمی کردیم.

راست می گوید. ما خود را شناختیم و قدر مهربانان را. هرچند که آنقدر مهربان نباشند که ما آرزو داریم یا حتی اگر خیلی از ما نباشند. اما اینقدر هست که بازوانی گشوده دارند برایمان.

خوابتان خوش فردایتان هوشیار


بخشی از ترانه گروه صد و بیست و هفت

/ 20 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوزخی

جنبش مشروطه - جنبش تنباکو - ملی شدن صنعت نفت - انقلاب شکوهمند!!!! اسلامی!!!! کدامیک با سلام وصلوات من بمیرم تو بمیری بدست آمد؟؟؟؟ شما گویا فرانسه هستید انقلاب کبیر فرانسه به چه صورت به بار نشست؟؟؟ حالا هر شب تا آخر عمر برید بالای پشت بومها و ندای الله و اکبر سر بدید

دوزخی

آنهائی که اینگونه جوانان مملکت را می کشند نه الله می شناسند نه دین دارند و نه خویی از انسانیت برده اند. اگر سگ هاری در جاده دنبالت بکنه می شینه باهاش از منطق و این که گاز گرفتن کار بدیه حرف می زنی ؟ یاچوب و چماق و سنگ نجاتت می ده؟؟؟ شاید فرار می کنی؟؟؟

خزر

من که این پیروزی ها که می گویی را به این صفات که می گویی نمی شناسم. از دوستان می خواهم این مقاله را بخوانند از کسی که به تاریخ دانیش شک نمی شود کرد. http://masoudbehnoud.com/2009/06/blog-post_17.html

رها

بی تفاوت شدی خانم خزر...از دیر نوشتن و لحن نوشتنت هویداست...تو خزر قبل نیستی...

خزر

به رها: زمانی برای اینجا نوشتن نیست. کار پنجره های دیگریست که تکنولوژی باز کرده است جز بلاگ. بی تفاوتی را خداوند عالم با من نیافریده است.

امین رها

سلام.حسین شهید شد تا ازادی و اگاهی بماند.:وقتی از سوز سرما لبانت خشک شده مصلحت میگوید :سخن مگو نخند نگری زیرا لبانت زخم خواهد شد اما من لب های خونین فریاد را بر لب های زیبای سکوت ترجیح میدهم.فریاد بیداری نه خشم.

ناشناس

سلام... برادر 20 ساله دوستم سال گذشته بي هيچ گناهي... به جرم بسيجي بودن... به جرم طرفدار نظام و انقلاب اسلامي و آب و خاك و دين و ناموس و شرف بودن... و در آخر به جرم طرفدار جناب احمدي نژاد بودن ترور شد.. شهيد شد... با اسلحه... فقط و فقط بيست سالش بود... بيست سال خيلي كمه... يك جوون بيست ساله...كه تازه پنج سال بود نماز خواندن بر او واجب شده بود... چند تا از دوستانش هم به همون شيوه شهيد شدن... توسط همين فتنه گران ضد دين و ضد كشور... كه خيلي ها رو گول زدن... خيلي ها... و باور كنيد به شرف و انسانيت و عشق قسم باور كنيد كه هيچ به فكر هيچ كس نيستند... مطمئن باشيد خون شهدا كه در طول تاريخ اين مملكت خاكش را پر خون ساخته هيچ گاه و هيچ گاه نمي گذارد چيزي را كه آنها برايش جانشان را نثار كردند لگد مال شود... و خون شهدا لگد مال نمي شود... زجرهاي بي امان پدران امثال من هم... من شاهد رفتن دوستان پدرم... پدر دوستانم و... بود هام... آن هم در دوره اي كه خيلي ها ككشان نمي گزد و اصلا فراموش كرده اند كه عد ه اي هنوز يادگرا دوران جنگند...

ناشناس

همين سال گذشته پدر يكي از دوستانم بر اثر جراحت هاي زيادش كه يادگار جنگ بودند شهيد شد... همين سال گذشته... و دوست من 18 سالش بود... و متولد دهه هفتاد بود... و نه شصت... و آيا مي خواهيد از دليل ريخته شدن خون پدرش بگذرد... اگر او بگذرد من نخواهم گذشت... آه خزر معصوم... خزر معصوم... نمي دام ولي شايد روزي بيايي به اينجا... دوباره... مطمئن باش و مطمئن باش جناب حاتمي كيا دوست دارد فيلمش را زير سايه انقلاب و اسلام بسازد... و او هيچ دلش نمي خواهد مملكتش دست كساني بيافتد كه فريفتن مردم را خوب مي دانند... خزر در همان هشت سال دوم خردادي هاچه گلي بر سر مملكت زده شد... خزر خوب... خزر معصوم... چرا... چرا و چرا... چه چيزي بر افتخارات مملكت اضافه شد...؟! چند كتاب بيشتر چاپ شد...؟! واي خزر وقتي اين ها را دارم مي گويم تعجب مي كنم كه چرا و چطور اين همه هيچ را نديده اي... دنبال چه بودي كه در اين ها يافته اي؟! نمي توانم حرف هايم را ادامه دهم... اما اگر بخواهم برايت بگويم كتاب ها حرف دارم... من عاشق دين و سرزمينم هستم و دوست دارم روز به روز بر عزت و شرفش افزوده شود... خزر و اين براي تو... كه هر چه باشي با هر اعتقا

ناشناس

خزر و اين براي تو... كه هر چه باشي با هر اعتقاد و فكري... هم وطنم هستي و براي من همانطور كه وطنم عزيز است هم وطنانم نيز هستند...و اگر جز اين بود هرگز چيزي نمي گفتم...شايد هيچ وقت اين ها را نخواني... و شايد هم... هر كجا هستي باش آسمانت آبي و تمام دلت از غصه دنيا خالي... خداحافظ