... حتی لا تحب تعجیل ما اخرت و لا تاخیر ما عجلت

نفیسه بلند بلند برای تو می نویسم که هیچ چاره ام از بلند بلند نوشتن نیست. امروز را باید برای تو تایپ می کردم و نیستی...


نشسته ام کنار دو نفر در کتابخانه که یکی دارد تزش را می نویسد و آن یکی دارد کارهای دانشگاهش را انجام می دهد. دو طرفم سرتاسر پنجره است پنجره های بلند که رویشان عکس پرنده های در حال پرواز چسبانده اند اما آن سوی پنجره پرنده های واقعی در این غروب با تاخیر سرد شده ی آخر پاییز واقعا پرواز می کنند. مفاتیحم را گذاشته ام توی کیفم در کمد بماند و خلاف آنچه به تو گفتم آن بار ترجیح داده ام جملات عرفه را با ماوس پایین ببرم. هزار بار جلوی اشکم را گرفته ام که قیافه ام فقط شبیه کسانی باشد که درس می خوانند. و هی مدام فکر کرده ام که امروز حجت می توانست مثل بیشتر وقت ها قبل از سخنران بیاید میکروفن را تنظیم کند در حسینیه ارشاد و تو می توانستی بگویی دوست جون جات خالی بود امروز... تو نمی توانی حجت هم. اما من مثل هر تک فرزند دیگری خیالی دارم واقعی تر از واقعیت. که دیگر به صدا زدن هم نیازی ندارد. تو پیش منی. کنارم روبرویم پشت سرم. تو تهرانی تو هر جا هستی. تو هر جا هستی حتی در آن اتاقک کوچکت. عیب ندارد. آن جا هم جاییست. تو بی جا نیستی. تو هستی و حتما عرفه می خوانی و حتما می دانی که همه حجت من به مسلمانی حسین بن علی ست و حتما تصور او در آن دشت وقتی با صدای بلند آن قدر حرف های لطیف بزند که اطرافیانش هیچ نگویند و او تنهایی در کنار جمع بلند بلند گریه کند و آن ها در انتها تنها بگویند آمین دلت را می لرزاند. شیعه هیچ خوبی نداشته باشد همین یکیش بس که هر وقت خیلی هم تنها باشد امامانش از او تنهاتر بوده اند... هر وقت هرچقدر ستم ببیند آنها از او ستم دیده تر بوده اند. پس چاره ای ندارد جز امید. و این امید همه ی حجت من بر مسلمانی ست نفیسه. 

عملیات انتحاری کرده ام. چیزهایی می گویم که نمی گفتم پیش از این در برید باد صبا. نباید می گفتم. عمومی نباید می بود. اما تو نیستی و این ها همه ش مال توست. 


روزهایت خیلی بو دارند و من بویشان را نمی شناسم. حس اینکه نمی دانم حست چیست حالا گیجم می کند اما من میان گیجی هم باز لبخندت را تصویر می کنم. 


نفیسه نه مثل پرواز این پرنده های عکس برگردان شیشه های کتابخانه... که مثل پرواز آن پرنده های واقعی توی آسمان پشت پنجره ی کتابخانه دلم برایت تنگ است.

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی اشرفی

میون ِ کوچه های سرد و خلوت قدم هایی که بی خاطره ،میره همون وقتایی که بادم سراغ ِ تو رو داره از این کوچه می گیره... یکی هست که یاد ِ تو می افته... هنوزم فرصتی برای ما هست اگه برگردی از راهی که رفتی بازم با اون همه دلخوریا وُ همه حرفایی که با طعنه گفتی... یکی هست که یاد ِ تو می افته... . . . . . الناز (یلدا ) اسفندفرد

مهدی اشرفی

زندگی وقتی شروع میشه سرعت زیادی نداره.در واقع میشه گفت خیلی هم کنده. یعنی برای بچه ها خیلی کنده. معمولا بچه ها از زندگی جلو ترند. ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها برای اون ها کش می آد. اما همین طور که بزرگ تر میشند، سرعت زندگی شون زیاد میشه. وقتی جوون هستیم زندگی همون قدر سرعت داره که ما داریم....استخوان خوک و دست های جذامی/مصطفی مستور

علی

چه خوب و چه خوب بود

روح اله آقاصالح

چند روز پيش داشتم كمدم رو زير و رو مي كردم. كارتي ديدم كه از قونيه آورده بودي به تاريخ آذر 1381 پشتش نوشته بودي: پیرهن یوسف و بو می‌رسد در پی این هر دو خود او می‌رسد بوی می لعل بشارت دهد کز پی من جام و کدو می‌رسد نفس اناالحق تو منصور گشت نور حقش توی به تو می‌رسد نیست زیان هیچ ز سنگ آب را سنگ بلاها به سبو می‌رسد آب حیاتست ورای ضمیر جوی بکن کب به جو می‌رسد آب بزن بر حسد آتشین باد در این خاک از او می‌رسد عشق و خرد خانه درون جنگیند عربده هر لحظه به کو می‌رسد هر چه دهد عاشق از رخت و بخت عاقبت آن جمله بدو می‌رسد گر چه بسی برد ز شوهر عروس او و جهازش نه به شو می‌رسد مایده‌ای خواستی از آسمان خیز ز خود دست بشو می‌رسد مژده ده ای عشق که از شمس دین از تبریز آیت نو می‌رسد بعد 7 سال تازه فهميدم چرا گفته "تبريز" شايد سال ها طول بكشه تا بيشتر ازش بفهمم گفتم خودت هم بخوني آخه تو هم خاطره بازي!

Enkratic

خوب است که می نویسی .. در حق ما لبت این لطف که می فرماید سخت خوبست ولیکن قدری بهتری ازین ..

فرامرز

به نوشته های گاه و بیگاه برید باد صبا عادت کرده ایم و با سر زدن های گاه و بی گاهمان به این وب گاه، جناسی به وجود اورده ایم تام. روایت خصوصی نویسی از قصه ی انتزاع جداست، شما بارها نوشته های خصوصی را آنچنان قلمی کرده اید که مخاطب در تحیر همذات پنداری با آن در مانده است اما این دو نوشته اخیر بوی انتزاعی می دهد که خواننده را از همراهیتان نا امید می کند. در هر حال ملک شماست و ... موید باشید.

آزاده

وای خزر جان. چه خوشحالم که دوباره نوشتی. داشتم دیگر نا امید می شدم از دیدن پست جدید!

زهرا جلایی پور

خیلی زیاد با نوشته هات ارتباط برقرار کردم و دوسشون دارم.

ایمان مصلحی

[گل]