صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

 

یادم رفته به روزهایی که بر می آشفتم وقتی مامان حرفی می زد که شبیه همیشه اش نبود. هرچقدر هم که معمولی می بود. بر می آشفتم و کار گاهی به قهری کوتاه مدت می انجامید. این سوال همیشه برایش باقی ماند که من چرا نمی گذارم او رفتار طبیعی خودش را داشته باشد. چرا همیشه باید مراقب باشد چه می گوید چرا نمی گذارم گاهی اولین چیزی که فکر می کند را بر زبان آورد.

...

زن می گوید دیروز فرق دارد. این ماجرا تفاوت می کند. مردم دفاع می کنند. به اینجا رسانده شده اند مردم. می گویم در جوانی تو هم به اینجا رسانده شدند. می گوید آن زمان زبان زبان خشونت بود. فضا رادیکال بود. از کلمات اندیشمندان هم خون می چکید. رها می کنم بحث را. گم شده ام در خبرهای خشن عکس های دردناک. وقت فکر کردن ندارم. برای پاسخش باید فکر کنم.

...

می گویم من از نامه ی آقای مخلمباف بیزارم. از کلمه ای که بی امضا که رهایش کنی نشود فهمید نویسنده اش هنرمند است یا چاقو کش... محسن مخملباف است یا شعبان جعفری بیزارم. نمی گویم که مدام دارد در سرم می چرخد چه شد که محسن مخملباف در زمانه ای که ملت می رفت تیغ کروبی موسوی بر هم بکشد آمد میان میدان با نوشته ای که فقط از ذات هنرمند می زاید که هر یک از دو طرف خاص خود بداندش و در عین حال رسم تیغ کشی براندازد و حالا همان محسن مخملباف زبان می گشاید به چنان شلختگی چنان پرده دری چنان ابتذالی که انگار منبع و ماخذش جلف ترین کانال های تلویزیونی سی ساله مقیم لس آنجلس بوده اند. 

...

دوستم می گوید باید از خرداد تا حالا را دویده باشی بغض فروخورده باشی اشک ریخته باشی خون دیده باشی تا بدانی این خشم دیروز از کجا می آید.

می دانم وقتی حتی به اشاره ی ظریفی مورد تذکر قرار می گیرم که نیستم که ببینم قرمز می شوم از زخم. در این شرایط مرا آهسته دعا نیز نتوان کرد. 

... 

من شریک هیچ پس کوچه ای از جنبش شما نبوده ام. هر چه را شما بو و لمس کردید من از دریچه های امن دیدم. اما تازه یک سال و اندی شده است که از اشتراک دود های آسمان تهران بیرون آمده ام. 

من با شما تمام کودکی هیس نگو مراقب باش را گذرانده ام. همان کودکی که نباید حتی شماها که هم کلاسیهایم بودید می فهمیدید که در خانه دستگاه پخش ویدیو هست. و شما هم همین را از من پنهان می کردید. من با شما آفتابگردان را تقسیم کردم و و دادگاه آقای کرباسچی را. همان روزها که هم کلاسی تحصیل کرده ام معتقد بود کرباسچی دزد است به جهنم که شهر را ساخته از نو. ما با هم رفتیم در جایگاه نماز جمعه آقای خاتمی همانجا به همه مان گفت شعار مرگ بر ندهید من زندگی را دوست دارم. ما ذوق کردیم جیغ کشیدیم و گفتیم خاتمی دوست داریم. 

همان روز دختری از روی پشت مامان با لگد رد شد برای اینکه میخواست به آقای خاتمی نزدیک تر شود. ما خندیدیم چون درکش کردیم. چون آن روزها زیاد لبخند می زدیم. اما از همان روزها باید می فهمیدیم شاید که آقای خاتمی چیزهایی را می خواست که برای بخش اعظمی از ما معطر کردن چیزی بود که می خواستیم. آن چیز بی عطر هم خواستنی بود. 

من با شما یا بی شما همان روزها هرچه آقای شمس الواعظین ساخت را به صبح امروز ترجیح دادم. تفاوتش چه بود؟ یکی خواست جنبش مغز داشته باشد فرهنگ داشته باشد دیگری خواست جنبش خبر داشته باشد بر تاریکی ها نور تابانده باشد.

من با شما یا بی شما هشت سال دفاع کردم از آقای خاتمی و صبرش. جنگیدم و فحش خوردم با شما یا مقابل شما برای تمام لحظاتی که متهم شد به کندروی به سوپاپ اطمینان به خیانت. تمام روزهایی که او دانست ما هنوز آماده نیستیم و ما ندانستیم. تمام روزهایی که پرسیدید چرا فرمان نداد به خیابان بریزید که شما از جانتان می گذشتید. و ندانستید وقتی او شعار مرگ را برای مخالفش دوست ندارد خود مرگ را برای شما یا مخالفش چگونه فرمان دهد؟

من با شما یا بی شما اشک ریختم وقتی هر چه فریاد داشتید در آن آخرین شانزده آذر بر سر آقای خاتمی کشیدید و او صبوری کرد باز و گفت ان شاء الله که سال دیگر... 

من در سکوت تک تک روزهای چهار سالی که گذشت شکر کردم خدا را با شما یا بی شما به شکرانه ی پایان این توهم حقانیت ملت و تقصیر حکومت. دیدم روزهای گل و بلبل و فوتبال ایران استرالیا که تمام می شود راننده تاکسی باز به زنی که بد رانندگی می کند فحش جنسی می دهد دیدم روز عید نوروز سر چهارراه امیرآباد راننده ی یک اتومبیل با قفل فرمان دارد راننده دیگر را می زند دیدم بعد از انتخابات شورا یا انجمن دانشکده دو طرف همدیگر را می زنند آنقدر که کسی پلیس خبر می کند. دیدم که ما هنوز وقتی هیجان زده می شویم اول به زبانمان و بعد به بازویمان فکر می کنیم. ما خیلی سریع به راه حل حذف آنکه مقابلمان است می رسیم در دعواهای روزمره خیابانی در اختلافات خانوادگی. دیدم وقتی شهر قاطی می شود به جای اینکه قصاب سر کوچه شبیه هم کلاسی دانشگاه من حرف بزند هم کلاسی به او شباهت می برد. 


و تو که حالا از من می خواهی تاسفم از این همه سنگ از این همه آتش از این همه عکس خلاف آمد عادت که سربازی دارد درد می کشد و به نشانه ی صلح دو انگشتش را مثل تو هفت کرده به حساب غیابم از این حادثات بگذارم یادت نیست به روزهایی که گذراندیم؟ 

تو می خواهی من بگذارم و بنشینم و حیفم نیاید که جنبشی که سرش برای روز بسیج نامه ای آنقدر دلسوزانه آنقدر هوشمندانه به برادرانمان می نویسد بدنه اش با لگد می زند پشت زانوی سرباز وظیفه؟

تو می خواهی من حالا که جنبش به گواه شما از همه طبقات اجتماعی کسی دارد بگذارم زبان بدن جنبش شبیه آن راننده تاکسی شود که می پیچید جلوی دختر دانشجویی که کند می راند فقط برای آنکه دخترک از پشت بزند به ماشین او و خسارتی نصیبش شود؟ 

تو می خواهی بگذارم بار دیگر یک مسعود کیمیایی در این حادثات پیدا شود که ملت با فرهنگ و دانشجو و معلم و استاد را بکشاند به سینماها به کف زدن برای آن لات معتادی که روز روشنش را چاقوی زنجان دسته صدفیش می ساخت؟

اگر به گفته امام حسین در او برای ما الگو و اسوه است... اگر دیروز جمع شدیم که یاد مظلومش را زنده کنیم تو می خواهی من یادم برود که امام حسین از هیچ گوشه ی حادثه کربلا نگذاشت خاطره ی شکستن معروف و اخلاق به یادگار بماند؟ از حسین بن علی تو گمان می کنی شهادت است که این تصویر را ساخته؟ 

...

من نگرانم. این از جنس همان نگرانی است که وقت هایی داشتم که مامان آن تصویر اساطیری نبود که می بایست. همان وقت هایی که شبیه بقیه می شد. همان وقت هایی که خلاف آمد انتظار حرفی می زد. من مامان را همیشه قابل افتخار می خواستم. 

من می خواهم اصلاح طلبی به خشونت طلبی بدل نشود. که محسن مخملباف از ما جوانی تند خودش را نسازد و نگذاردمان سی سال دیگر جای امروزش بنشینیم. حرکتی که نیتش اصلاح است نتیجه اش براندازی و انقلاب نمی شود. بهانه هر چه که می خواهد باشد.

 من می خواهم خاطره مان آنقدر اخلاق مدار باشد که در تاریخ ماندنی شود به نیکی. و اصلاح مگر جز این است؟ انتخاب درست در لحظه های سخت شاید در ظاهر شکست در نظر آید اما آنقدر هست که گاهی پیری فرزانه را روی بلور انگشتان ملت تا سرای دیگر بدرقه می کند. 

ما و شما سبز بودیم و سبزی می پاشیدیم. سرخ نپاشیم که به هیچ سبزی ننگش پاک نمی شود. 

 

 

در همین رابطه می توانید نوشته دوستم را بخوانید در سال بلوا.

 

/ 40 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهناز

موسیقی وبلاگت را برداشتی؟ خیلی به فضا می آمد... دوباره بگذارش

حامد .ر

سلام خزر جان یه سوال؟ وبلاگت رو خودت آپ می کنی یا تو فقط متناتو میدی به یه شخص ثانی تا برات بزاره توو وبلاگ؟ در ضمن جشنواره امسال می بینمت؟

مهدی اشرفی

سلام بر خانم معصومی عزیز ... شما برای جشنواره فیلم فجر و اکران به رنگ ارغوان به ایران سفر میکنید ؟

غریبه

من نمیدونم چی میشه این بازیگرای زن ما یه کم که دم در می آرن پا میشن کوچ میکنن فرنگ... احساس میکنن خیلی آدم شدن شما و امثال شما توو دل این مردم هیچ جایی ندارن چون فقط به فکر عیش و حال خودتونید نه درد مردم

مهدی اشرفی

دوست عزیز غریبه خانم معصومی برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفتن ... در ضمن ایشون خانم محترمی هستن لطفا توهین نکنید ...

غریبه

اااااا جدی؟؟؟؟ شما بوی فریند سینه چاکشی آقای اشرفی؟ فکر نمیکردم خزر اینقدر چیژ شده باشه که تو بی افش باشی در ضمن اگه تو سخنگوشی بگو که همه بدونن ایشون یه مرفه بی درده که جاش گرم و نرمه و از اونجا داره نسخه های مسخره تجویز میکنه ولی بدون که خزر و امثال خزر خود فروخته ان خزر اگه هنرمند واقعی بود که بعضی ها که خودش میدونه باج نمی داد و .... آمار یه سری از کاراشو اگه شما هم بدونی دیگه اسمشو نمیاری آقای عاشق در هر حال سکوت خود خانوم حکایت همینه که ایشون میدونن چه گندی زدن که الان به بهانه درس تشریف بردن خارج

امیر

کو آمدن کسی در این شهر شلوغ؟/وقتی که تمام شهر لبریز دروغ.../...«آن نور بزرگ و سبزروشن می شد...»/تنگ است دلم برای این شعر فروغ/88/یا عشق

سالار

سلام..... چرا نظر منو پاک کردی؟؟:))

علیرضا

زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست!!!! خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد یا به قولی ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و وز هر دو جهانم بستان با هر که دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان در پایان غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق بگیرد آزاد است

بلبله گوش

حالا ندیدی هم نبین خیالی نیست