مرا تو...

 

عزیز دلم تو می گفتی اشهد و من نگران بین آقای روحانی مرکز اسلامی و تو چشم هایم می پرید. مدام فکر می کردم کدام یک از این مخرج ها را تو نداری یا داری... نگران بودم دلشوره داشته باشی که نداشتی... می ترسیدم این فضای ناشناخته غریبه بنمایدت... 


همه ش دلشوره های من بود. تو آنقدر بر خودت تسلط داشتی که مثل همیشه باز مرا شوکه کردی... باز انگار نه که میان شهر های ما آنجاها که چشم باز کردیم هزاران کیلومتر فاصله است... باز یک مرتبه آشناتر از هر آشنایی قدم در دنیای من گذاشتی. 


بعضی روزها را آدمی مدام در شگفتی و مرور خاطرات سپری می کند. به چشم های وکیلم نگاه می کردی؟ او آن لحظه ها که داشت مسلط تر و دقیق تر و دل نشین تر از آقای روحانی مرکز اسلامی آن کلمات را ادا می کرد می دانم که در ذهنش باد از سال هایی دور می آمد. 


لابد یاد دخترکی بود که آمده بود جهان را لای کتاب های قانون پیدا کند و با بی تابی به دنبال هر چه ناشناخته است بدود. دخترکی که هر چه در ذهن داشت بر زبان می آورد بی پروای تفاوت زبان ذهنش با زبان دیگران. هنوز قانع نشده بود که جهان را نباید بی احتیاط تجربه کرد. برایش محافظت از خود مثل دروغ بد بود. دستش را جلوی صورتش نمی گرفت و می دوید در شن باد. یادش بود وکیل که چه راههای صعب را گذشته بود دخترک تا به این جا رسیده بود. جایی که مثل بیشتر وقت ها هیچ فکرش را نمی کرد دخترکی که می خواست وکیل شود تا داد آدم ها را بستاند. همان که در میانه راهش مقابل دوربین ایستاده بود. و هر بار فکر کرده بود این آخرین بار است. هر بار فکر کرده بود این جهان را هم به اندازه ی همان جهان تنگ کتاب های قانون نمی شناسد. هر بار قول داده بود به خودش که تا دیدار به رنگ ارغوانش صبر خواهد کرد. و هر بار به دلیلی نشده بود. اما آخر سر به خودش گفته بود که نمی گذارد آن همه اشتیاقی که پایش را به ستون های دانشکده حقوق کشانده بود این طور با باد برود. و همین بود که قانون را برای درخت ها خواسته بود برای آب ها برای برف ها و برای آرتمیای دریاچه ارومیه. و جهان دوباره رنگ گرفته بود مثل روز اولی که نشست سر کلاس مقدمه علم حقوق. برای همین چمدانش را بست و هیچ وقت نگفت خداحافظ و هر بار اشک هایش را به اتاق دربسته اش سپرد. هر روز که حالش به هم خورد از این همه محاسبه اقتصادی لازم برای بودجه ی سالانه اش و یادش آمد که جهانش به فاصله ی یک سال چقدر متفاوت شده به خودش با یکی از آن انشاهای علم بهتر است یا ثروت دلداری داد. که حالا نداند اشک بهتر است یا لبخند وقتی به رنگ ارغوانش آنقدر نیاید که او پرت شود به جهان علم و آن وقتی بیاید که دخترک را دیگر نشانی از آن جهان دوربین ها در جیب نیست.


حالا وکیلم می شنود که می گویم بله. و می داند که هر دو الان روی یک صفحه از این کتاب ایستاده ایم که هنوز خاطره نشده است. این وکیل و رفیق خوب می داند که ما را به سخت جانی خود این گمان نبود. و وقتی با شگفتی می پرسد تو اینو از کجا پیداش کردی آخه آدم اینقدر خوب؟؟؟ و من می گویم از آسمون افتاد پایین هر دو می دانیم یعنی چه. هر دو می دانیم که خوب آدمی به قول استادم هر روز از پنجره سر نمی کند. 


عزیز دلم. پیچیدگی هایم را به سادگی هایت گره زده ام حالا. به فرمول های باورنکردنی ت برای عبور از چرخ دنده ها و فتح دلم. حلقه ی نامزدی را در دستم می چرخانم و هنوز باور نمی کنم که آن روزها چطور به این روزها ختم شده اند. 

 

 

/ 76 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد .ر

سلام بر بانو خزر عزیز بعد از تاهلتان سایه تان بسیار سنگین شده و آپ نمیکنید البته حق با شماست آمدم با غزلی از سعید بیابانکی عزیز نوروز را به شما و همسر محترمتان و خانواده معززتان تبریک عرض کنم . . . چشم تو را اگرچه خمار آفريده اند آميزه اي ز شور و شرار آفريده اند از سرخي لبان تو اي خون آتشين نار آفريده اند انار آفريده اند يک قطره بوي زلف ترت را چکانده اند در عطردان ذوق و بهار آفريده اند زنداني است روي تو در بند موي تو ماهي اسير در شب تار آفريده اند مانند تو که پاک تريني فقط يکي مانند ما هزار هزار آفريده اند دستم نمي رسد به تو اي باغ دور دست از بس حصار پشت حصار آفريده اند اين است نسبت تو و اين روزگار يأس : "آيينه اي ميان غبار آفريده اند"

سهیل اجتهادی

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که با طرب میگذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد عیدت مبارک

مهسا

سلام بانو!به رنگ ارغوان رو دو بار دیدم و هر دفعه بیشتر بهت افتخار کردم.عزیزمی[بغل]

میترالبافی

سلام . دم دمای آخر هشتاد و هشت زندگیم را ارغوانی کردی . امیدوارم همیشه زندگیت به رنگ ارغوان باشد . از اینکه با بازیگری دست به قلم و با دنیای ذهنی و رفتاری متفاوت آشنا شده ام به خود می بالم و برای خزر معصومی عزیز و گرامی خوشبختی و موفقیت آرزو میکنم .

عارفه

باد صبا به پست آخر سال نرسید ؟

میلاد

سلام خزر جان: سال نو بر شما مبارک امیدوارم سال خوبی را پیش رو داشته باشی

مهدی اشرفی

سلام همچنان منتظر به رنگ ارغوان هستم ... هنوز به سینماهای آبادان نرسیده ... سال نو مبارک ...

علی

سلام .. امیدوارم که همیشه سالم و سامت باشی .. توی باغ های کندلوس اولین بار دیدمت .. خوب بود .. اما من هم حسرت دیدن به رنگ ارغوان به دلم مونده بود .. اما .. قبل ازاینکه بدونم تو م در اون بازی می کنی .. برای فیلمنامشو برای دیدن کار حاتمی کیا ..امیدوارم زودتر درست تموم شه و برگردی .. که ایران رو با هم بسازیم .. تا با هم سبزش کنیم . .. .. شاد و موفق و پیرز باشی ..

شیخ بی چراغ

سلام.شاید تقریبا 4-5 سال است که اینجا می آمدم و در سکوت می خواندم و می رفتم ... و هیچ وقت گمان نکردم که خزر برید باد صبا همان "خزر معصومی" باشد که در اکران خصوصی به رنگ ارغوان قبل از توقیفش دیده بودم..... همان "خزر برید باد صبا" بمان لطفا....بمان ...

...

سلام. خوشحالم از آشناییت و ممنون می شم که گاهی داستان های وبلاگمو بخونی و نظر بدی. راستی یه نقد کوچولو: برخی نوشته هات در عین زیبایی گنگ اند.