دلی که غیب نمایست و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

می دانم ... شرم آور است این همه ننوشتن. 


روزهایی هست که به یاد خودم می آورم زحمت های به روز کردن وبلاگی با نام حقیقی را. اما می دانم که این اسم حقیقی است که واقعیت می آورد. می دانم که گرچه بار این حرف نزدن ها از ترس عمومی کردن خصوصی ها گاه خیلی زیاد می شود اما هزینه ایست که به حضور هرچند دیر به دیرم در این وبلاگ می ارزد. حضورم به تمنای به اشتراک گذاشتن تجربه های فردی... به ثبت کردن احساساتی که به زودی فراموش می شوند.... به جا گذاردن رد پایم بر جهان عمومی برای یافتن حس دقیق کلمات در روزهایی که دیگر خاطره شده اند... و این آخری ها به میل نوشتن به زبانی که دوستش می دارم... زبان خواب هایم.


زندگی شکل می گیرد. شکل های نو شکل های تکراری شکل های ناشناخته... روزهایی هم هست که زندگی خطرناک می شود وقتی آدم های خیابان تو را یاد کسانی بیندازند... وقتی صبح که هنوز در رختخوابی اولین تصویر پنجره یک آسمان خاکستری باشد با آنتن تلویزیون یک ساختمان و صدای یک کلاغ... این یعنی تهران و تهران خطرناک است وقتی ندیدنش از سال بگذرد.


زندگی پیچیده می شود گاهی... آن وقت ها که پس زمینه ذهنت رضایت است ولی هوا بوی دلشوره دارد. وقتی رسیدن پاکت دیپلم فوق لیسانس لذت می بخشد و کندن از شهری که داشت شهرت می شد و نقل مکان کردن به شهری که زبان مردمانش را نمی فهمی فوبیای از خانه خارج شدن می آورد. 


زندگی گاهی هر کار می کند تا به خاک نا امیدی بکشاندت و تو در ساده لوحانه ترین شکل طبیعی نا ممکن فکر می کنی نفیسه لبخندش را گم نکرده است فاطمه به زودی زود حتی خواب مزه ی روزهای هجر را نخواهد دید فرزندان کوچک آن شهر همگی باور کرده اند که بابا ها و مامان هایشان در یک ساختمانی که اسمش سفر است به مرخصی رفته اند و تا پانزده شانزده سالگی هایشان نخواهند فهمید حتی که آقای خاکی فقط با آنها مهربان بود و نه با باباهایشان و حتی وقتی می فهمند نمی توانند دوستش نداشته باشند... حتی نگران محمدرضا و پاسپورتش هم نیستی چون می دانی همینکه تهران است و با این نوزادان تازه متولد شده و جوجه های کمی بزرگتر عکس می گیرد از هر چیز بهتر است... وقتی فرنیک و باقی جوجه ها را حضورش عمو دار می کند. و تو خوب می دانی که عمو گاهی از بابا هم بهتر است چون برخلاف بابا عمو می تواند چند تا باشد و دوریش هم اینقدر دردناک نیست که دوری بابا هست.


زندگی فقط یک جاست که به گره بر می خورد. وقتی می بینی چقدر جمله های امیدواری بی شعورند وقتی باید به کسی گفته شوند که باغبان نهال های کوچک امید بوده است همیشه. جمله ها اینجور وقت ها واقعا خر هستند...


نگران کسی نیستم. این روزها به زودی خاطره می شوند. تا خاطره شدنشان هم فقط باید زندگی کرد. مثل مردم تهران که در شلوغی روزهایشان و ترافیک خیابان هایشان و آلودگی آسمانشان و گرمی سفره مهمانی های شب هایشان یادشان می رود که روی خط زلزله زندگی می کنند... باید مثل مردم تهران روی خط غم فقط مصرانه و امیدوارانه زندگی کرد.

/ 9 نظر / 21 بازدید
لیلا

روی خط غم امید سخت میشود خانم معصومی... خیلی سخت! همین است که تهران غمباد گرفته انگار

باران

کم کمک دارد می شود سه سال... یلدای سه سال پیش بود که تهران بودم... قرار بود ببینمت که نشد... خوب گفتی که باید زندگی کرد با امید و مصرانه! به قول حافظ شیراز: حافظا چون غم و شادي جهان در گذر است / بهتر آنست كه من خاطر خود خوش دارم

آشنا

سلام این که آشنا هستم یا نه بماند و بماند که اصلا اسم ها مهم هستند یا رسم ها .. اما شما چرا برخلاف پرستیژ روشنفکرانه فحش می دید ؟ من از طرفداران کسی که با شعار آزادی اندیشه و جامعه مدنی به رسم روشنفکری با زنان دست می دهد و بعد به راحتی تکذیب و انکار می کند بیش از این انتظار ندارم که هر فهم مخالف خود را به کج اندیشی متهم کند . چه تکذیب هاله نور یا دست دادن به زنان وقتی خاتمی و احمدی نژاد دو روی یک سکه باشند طرفداران این دو معلوم است که در این گنبد دوار کجا هستند و به کجا دور می خورند . و باور کنید در این دور خوردن فرقی ندارد تهران باشند یا پاریس ..

محسن عمادی

خزر همیشه خوب، مدتها بود از خودم می پرسیدم، این خزر ما چرا نمی‌نویسد. راستش همیشه نوشتنت را دوست داشتم. کلمات تو از لمس بی واسطه می‌آیند. من این روال خاله داشتن و عمو داشتن را کنار تو و سهراب و پویا لمس کرده‌ام و بغضی را که در عبارت « برخلاف بابا عمو می تواند چند تا باشد و دوریش هم اینقدر دردناک نیست که دوری بابا» زندگی می کند. مصرانه و امیدوارانه در تهرانهایمان زندگی می کنیم. بنویس خزر...بیشتر بنویس.

زهرا

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد...

میلاد

چه عجب خزر خانم بعد از 4 ماه تشریف آوردین بالاخره

راضیه اسلامی

خزر عزیزم گرچه هوای تهران امروز با ان روزها که ما تراکت های ایران برای همه ایرانیان را پخش می کردیم خیلی متفاوت است ولی حداقل حسنش این است که تهران هیچ وقت به اندازه این روزها بی پردگی را تجربه نکرده است.روزهایی که تقدس های دروغین یکی پس از دیگری فرو می ریزند وما هم چنان در حیرت که این همه تغییر تنها در شش ماه رخ داده است....تهران تازه به بلوغ رسیده است باید به اینده اش امیدوار بود...!

me

دیدن نام فیلم به رنگ ارغوان در لیست فیلم های جشنواره به آدمی حسی غریب،و نه قریب،می دهد!

ضحی

خزر خانوم:این قدر یک طرفه به قاضی رفتن جایز نیست ها! اگه احمدی نزاد به فکر تقسیم عدالته بده؟ اگه به قشر ضعیف جامعه میرسه بده؟ عیب ما اینه که فقط خودمونو میبینیم * این قدر تلخ نوشتی که انگار قرار بوده آقای خوبیها رییس جمهور بشه*حالا نه فقط من بلکه اکثریت مردم آدمهایی مثل خاتمی وموسوی رو لایق ریاست جمهوری نمی دونیم چون خیلی دلها شکسته*